
بعد از ظهر تلفنم با فاطمه قطع شد. بعد از کلی روز فاطمه بسته رومینگ گرفت و یکییکی بهمان زنگ زد. خیلی خوشحال شدم، انقدر که نزدیک بثد بال در بیاورم. پدرجون افتاده به جان این خانه و به محمدرضا توضیح میدهد چطور سَریِ دوش را وصل کند و این سَریِ جدید جنسش فوقالعاده است، چون از جای مطمئن خریده و اقای فروشنده خیلی اقای خوبی بوده! صدای من را از روز سی و پنجم جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. انجا همهچیز روبهراه بود نه صدایی نه انفجاری و نه لرزشی، اما در سرم هم انفجار بود هم صدا و هم لرزش. در هر حال امشب به این شهر ترسناکِ دوست داشتنیِ عزیزم برگشتم. اینجا اوضاع روبهراه نیست مثل قبل از این چند روز. از عوارضی طهران که رد شدیم بعد از یک صدای گرومپِ بزرگ، عمو سرعت ماشین را کم کرد و گفت "مقدمتان بمبباران!". ابدا دلم برای صداهای کوچک و بزرگِ وقت و بیوقت تنگ نشده بود. این چند روز هر کاری کردم به اینترنت ازاد وصل نشدم، به اینترنت ازاد وصل نشدن عذاب اور است و وصل شدن به ان دیوانه کننده. فاطمه برایم از نجف عکس فرستاد، نمیدانم دعا از اینجا به امامِ نجف میرسد یا نه. اما دعا کردم. دیروز از باغچهی جلوی حرم یک دانه بنفشهی زرد رنگ چیدم، از بچگی هرجا گل بنفشه میدیدم دلم میخواست همهشان را یکجا برای خودم کنم. دیشب بنفشه را پشت قابِ گوشی گذاشتم. همه چیز روبهراه است. انقدر رو به راه که من برای قاب گوشیام بنفشه بچینم! انقدر رو به راه که در ماشین شادمهر بگذاریم و همخوانی کنیم. اینقدر رو به راه که زیراندازها را کنار هم پهن کنیم و ساندویچ الویه و تخمه و چای بخوریم. روبهراه است. بله. فقط رو به کدام راه؟ خدا میداند.
۱۴ فروردین ۱۴۰۵
- ۹۰