
در این روزهای جنگی، دنیایی که ان طرف با خوابهایم تشکیل دادهام خیلی خیلی قشنگتر و رویاییتر شده! فکر کنم عوضِ این باشد که دنیای واقعی الوده به جنگ است. دم صبح که پلکهایم روی هم رفت، دیدم پسرم در اتاق خانهام به خواب رفته، بچه داشتم، خانواده، خانه، زندگی، هر چیز و هر ادمی که محال است روزی در کنارم داشته باشم را داشتم. صدای من را از روز هجدهم جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. به شدت ترجیحم این است تمام روز را، تمام شب را، تمام بیست و چهار ساعتِ شبانه روز را بخوابم. همهچیز به طرز فاجعهباری یکنواخت شده، در دنیای واقعی تنها چیزی که مدام در حال تغییر و در تنوع است صدای جنگندههاییست که از سوی اسمان میایند، هر چند روز یکبار جنگندهها و صداهایشان عوض میشوند، جنگندهی جدید، صدای جدید، و اضطرابِ قدیمی. اگر دیگر روزهای جنگ باید صدای حمله را از صدای پدافند تفکیک میکردیم، امشب صدای ترقه هم بود که ان را از باقی صداها تشخیص دهیم. هیچ نمیفهمم اینهایی که امشب ترقه میزنند چرا این کار را میکنند؟ از اسمان دارند همهمان را ترقه باران میکنند، ببخشید شما دقیقا چه مرگتان است؟! نمیدانم، شاید این ادمیانِ ترقه دَر کن! هم سعی دارند اویزان چهارشنبهسوری بشوند که شاید بتوانند خودشان را به باقیمانده زندگی گره بزنند. در اخرین تلاشهایم برای زندگی کردن، ملحفه تخت را باز کردم و لباس چرکها را جمع کردم و ماشین زدم، کابینت حبوبات را مرتب کردم، اسباببازیهای پسرک را جابهجا کردم، وقت ارایشگاه رزرو کردم، کتابخانه را گردگیری کردم و اتاق را جارو زدم و سرمه به چشمانم کشیدم و موهایم را هم دو گیس کردم، اما باز هم برگشتم کنجِ اتاق و اخبار را بالا و پایین کردم که دوباره احتمال مردنم را حساب کنم. اگر این جنگِ کذایی تمام بشود ممکن است بتوانیم زندگی کنیم؟
۲۶ اسفند ۱۴۰۴