
از دمدمای صبح یک دودِ سیاهِ عجیبی روی طهران است، صبح عقلم نرسید و پنجره را چند دقیقه باز کردم یحتمل اگر با موشک نمیرم از خفگی بمیرم. امروز اصلا خورشید را ندیدیم. امروز دوباره از ان طرفِ خط یک صدای گرومپِ وحشتناک امد. اینجا هم امد، اما دور بود. امشب اولین شبِ قدر است، ایکاش خدای عزیزم درهای اسمان را باز کند و همهی دعاهایمان را زودِ زود براورده کند. صدای من را از روز نُهم جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید، زیرِ اسمانِ خاکستریِ طهران. صدای جنگنده موسیقیِ زیرِ این متن است. اینجا دارد تقریبا خالی میشود، و ویران. ممکن است واقعا به یغما برود. انهایی که نرفته بودند هم کمکم دارند میروند، فکر میکنم اخرش فقط ما بمانیم و فاطمهاینها. پسرک یک لیستِ غذا نوشته که برایش بپزم، نوشته "هَمبِرگِرده مَخصوس" را اول از همه باید براید برایش درست کنم و نوشته که با گوشتِ واقعی باشد! ایکاش پسرک بودم و هوسِ همبرگر مخصوص با گوشت داشتم. یا مثل انها بودم که بگویم نمیترسم و میخواهم اینجا بمانم. اما نه میلم به غذا میرود و نه میخواهم اینجا بمانم، به اندازهی تمام دنیا هم میترسم.
انها هم بالاخره رفتند فراهان. نمیدانم با خودم چند چندم! اما ایکاش من هم میرفتم فراهان یا فاطمهی طاهرهاینها امروز پشت تلفن گفت ایکاش با خودمان میبردیمت، ایکاش. واقعا ایکاش. کمکم حالم از طهرانِ عزیزم به هم میخورَد، مثلِ این بازیهای کامپیوتریِ اخرالزمانی شده! از بیرون، صدای جوشنِکبیر میاید، صدای الغوث الغوث، خیلی زود است، این روزها همهچیز دارد فشرده و زود اتفاق میافتد. ایکاش خدای عزیزِ عزیزِ عزیزم صدایمان را بشنود و همهچیز را راست و ریست کند!
۱۷ اسفند ۱۴۰۴
ـ ۱۱۶