در نوشتههایم افول میبینید؟ من هم میبینم. در نوشتهها، در خودم. خیلی مضحک به نظر میاید، چطور میشود ادم فقدانِ ممکن بودن ادم دیگری را به دوش بکشد؟! نه فقط فقدان نبودِ یک ادم. فقدان ممکن نبودنِ ان! شاید پیچیده به نظر بیاید. اما سادهترین و بیالایشترینِ دردهاست. چیزی شبیه به سوگ، اما برای خاطر ممکن نبودن. برای خاطر از دست رفتن. از دست رفتنِ "امکان". نه از دست رفتنِ"بودن". امکان هم از دست میرود؟ بله فکر میکنم اینطور باشد. خیلی وقت پیش نوشته بودم "احتمالا شانسِ چشیدنِ فقط یک لحظهی مشترک کنار تو را، دیگر ندارم". نمیدانم چه چیز انقدر قاطع موجب ان بود که قبلتر با خود فکر کنم شانسِ چشیدنِ لحظاتی مشترک را دارم، اما چیزی به همان قطعیت حالا ناممکن بودن ادمیان را به صورتم میکوبد. "شانسِ چشیدنِ فقط یک لحظهی مشترک را دیگر نداری" نه اینکه قبلتر لحظات مشترکی سپری شده باشد، اما حالا شانس و امکانِ سپری کردن ان لحظات هم به صفر رسیده. چطور برای ناممکن بودن اینقدر غمگینم، گویی رای ممتنعِ امکان! از رای منفیِ ناممکن خوشایندتر به نظر میاید. فقدانِ نبودنِ یک آدم، یعنی او رفته. فقدانِ "ممکن نبودنِ یک ادم" یعنی تمام نسخههایی که میتوانستند وجود داشته باشند هم مُردهاند. تمامِ نسخههای احتمالیِ مربوط به اینده. ایندهای معلق! من بابتِ این اتفاق عزاداری نمیکنم، ختم نمیگیرم و تسلیت نمیشنوم اما سوگوارم. این فقط یک "امکانِ از دست رفته" نیست. از دست رفتنِ یک جهانِ بالقوه است! من حاملِ این جهانم؟ حاملِ جهانهای ناتمام؟
۱۱ بهمن ۱۴۰۴
ـ ۱۵۲