ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

شمشیر می‌گرید به حالِ زخم.

دیروز وقتی کتابا و جزوه‌ها رو جلوم پهن کردم و هرچی بیشتر سعی میکردم تمرکز کنم، بیشتر نمیتونستم و ذهنم همینجوری برای خودش میبافت، فکر کردم حالا باید چیکار کنم که تموم بشه این فکرای بی‌انتهای توی کله‌م؟

امروز بعد ساعتها گریستن برای چیزی که هنوز رخ نداده، "ما ایوب نبودیم" رو باز کردم و اندفعه به این هدف که تمومش کنم! شروع میکنم به خوندن روایتِ دوازدهم که مرتضی سلطانی نوشته، پرستاره و نوشت که مجبورالمختاره! که احساس کردم بعد این همه از "مراقبت" و چراییِ مراقبت گفتن، این میتونه درست‌ترین کلمه باشه. مراقبا اکثرا هم مجبورن هم مختار! میگفت بعد از اینهمه وقت پرستاری دیگه از خالی کردنِ پاکت سوند ناراحت نیست. طبیعتا هیچکس خوشحال نمیشه از این کار، ولی دیگه ناراحت نیست. نوشته بود مراقبت یه‌جور بده‌بستونه! و اره. طی مراحل مراقبت خیلی چیزا از دست میدی، ولی خیلی چیزا بدست میاری. بعضا ارزشمندتر از چیزایی که از دست دادی.

عنوانِ روایت اخر رو که دیدم احساس کردم خیلی میتونه جذاب باشه: " کارد خوردن در دماوند، برخاستن در هیمالیا" ابراهیم سعیدی‌نژاد پای دماوند، پشت تلفن میشنوه که پسرش اوتیسم داره.

دیروز دختره از بهارستان تا امام‌حسین زل زده بود به من، بعد دوتا ایستگاه صندلی روبه‌روم که خالی شد خودشو کشید اینورتر و صورتشو اورد جلو: یچیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟

- بپرس

+ خیلی وقته تو مترو میبینمت، چرا چادرتو درمیاری؟

قیافه‌ و پوشش و سنش به کسایی نمیخورد که بخواد نصیحتم کنه، نگاهش کردم و پاشدم از قطار اومدم بیرون. منتظر قطار بعدی بودم فکر کردم، از ایستگاه فدک تا کتابخونه فکر کردم، کتابای سنجش جلوم بود فکر کردم، موقع نماز فکر کردم، فکر کردم که چرا؟ چرا من باید بخاطر تصمیمات زندگیم به همه جواب بدم؟ حتی به این دختره تو مترو؟

چند ماه پیش تو یکی از این پیج‌هایی که شعر میذارن، خونده بودم: "شمشیر میگرید به حالِ زخم" ازش اسکرین شات گرفته بودم، با عکسایی که دو سه هفته پیش گوشیِ قراضه‌م تصمیم گرفت پاکشون کنه پاک شده. امشب خوندم که ابراهیم سعیدی‌نژاد هم نوشته بودش. شمشیر میگرید به حال زخم.

۹ اذر ۱۴٠۴

ـ ۲۱۴

اسکرین شات
۳
۱
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید