فکر کردم شاید از برای پسرم بنویسم، شاید هم نه. به "شاید هم نه" رسیدم! نمیدانم این چه مقولهی عجیبیست که هیچوقت تمام نمیشود و در روزهای خیلی بد و روزهای خیلی خوبِ زندگی، از اعماقِ اقیانوسِ مغز سر بیرون میاورد. میاید و طرحوارهی "اگر او بود" و "اگر ان اتفاق نیافتاده بود" را مطرح میکند. نمیدانم، سوگ یا غولِ خاکستری یا فقدان یا هرچیزی که اسم دارد. این روزها که روزهای خیلی خوب به حساب نمیایند، دوباره سر براورده و طرحوارهها را پشت سر هم روی میز میچیند. این طرحوارهها هیچگاه جواب مشخصی ندارند. اینجا کسی نمیداند اگر او بود و اگر ان روز ان اتفاق نمیافتاد، چه تغییری در اوضاعِ این روزها حاصل میشد. هیچکس هیچکجا نمیداند. فقط ادمیزادِ همیشه مُتکی به خیال برای فرار از اوضاعِ کنونی به طرحوارههای بیجواب پناه میبرد، که شاید بتواند خودش را جایی میانِ "اگر" های بیانتها پنهان کند! و موزیانه از زیرِ اوارِ خراب شدهی زندگی فرار کند. حبیبالله فاتح که نمیدانم کیست! پنج سالِ پیش در روزهای اغشته به کرونا و سوگهای پیدرپی، در یکی از نوشتههای صفحهی ویرگولش نوشته "سوگ در حقیقت پاره شدنِ طناب وابستگیهای بین انسان هاست". من گمان میکنم هر سرِ طنابِ وابستگی به دست یکی از طرفین است و وقتی یک طرف نیست و طناب پاره میشود، طرفِ مانده به داخلِ چاهی عمیق میافتد. حالا بیا و از این چاه درآ! طرحوارههای بیجوابِ روی میز، این روزها برای ادمیانی که ادمهای از دست رفته دارند بسیار است، بعید میدانم کسی به جوابی به جز "قطعا همهچیز بهتر میبود" رسیده باشد! که حتی همین جوابِ همهگیر هم قطعیتی ندارد و راه فراری بیش نیست.
پ.ن: نمیدانم فعلِ "دارند" برای ادمهای از دست رفته صدق میکند یا نه؟ ادم رفته را میشود داشت؟! نمیدانم.
امروز روزِ سی و هشتم جنگ است.
۱۷ فروردین ۱۴۰۵
- ۸۷