یک.
امروز توی گروه نوشتم که فکر میکنم تو این دنیای بزرگسالی برام ریدن! خب فکر کنم به همین دلیل دارم جوری رفتار میکنم که انگار نه انگار قراره به بقیه جواب پس بدم، انگار که حالا که بزرگ شدم همه ادم حسابم میکنن. شروع کردم به خوندنِ "به عبارت دیگر" ابتدای قسمت اول نوشته بود "با اینکه شنا بلدم، میترسم تنها و بیتکیه گاه وسط اب گیر بیفتم" منم کاملا بلدم چجوری جواب ادما رو بدم، از خودم دفاع کنم یا حتی خودمو توجیه کنم ولی برخلاف حفظ ظاهرم عمیقا میترسم تک و تنها گیر بیافتم، و از طرفی هم واقعا خستهام از بس فقط نزدیک ساحل شنا کردم!
دو.
چند هفته پیش یچیزی درمورد طرحوارهی "والد نمادین" شنیدم که این جمله رو یادم موند و نوشتمش "پدر مُرد و ما باز هم ازاد نشدیم" یه همچین جملهای بود، انگار که این "پدر" اینجا یه نماد از قدرت و یه پادشاهیِ بزرگه، که حتی وقتی دیگه وجود نداره هم فرزندانش ازاد نیستن و هنوز تحتِ فرمانشن. من فکر میکنم دردناکترین بخش همین بخشه، که تو از بندِ چیزی یا کسی که فکر میکنی باعث محدودیتت شده رها میشی و باز هم ازاد نیستی، چون انگار این محدودیته درونیه.
سه.
قسمت دومِ "به عبارت دیگر" جومپا لاهیری داره از واژهنامهی ایتالیاییش میگه که همیشه تو ایتالیا با خودش اینور اونور میبرده، نوشت که از یه تایمی به بعد دیگه لازم نبوده از واژهنامه استفاده کنه، نوشت یجور حس رشد کردن داشته. خب شاید حس رشد کردن یچیزی شبیه به حس ازاد شدن باشه، ازاد شدن از چیزی که محتاجش بودی یا در بندش. بعضا این ازادیه منجر به دربند چیز دیگهای شدن میشه!
پ.ن: پرسیدم اگه بنویسم "برام ریدن" زشته؟ گفتن نه منم نوشتم.
۱۰ اذر ۱۴۰۴
ـ ۲۱۳