
پستهای سه_چهار سال پیش اپلود شده در ویرگول را میخوانم، با پسرک عموپولدار بازی میکنم، خبرهای مزینشده به لینکهای تبلیغاتِ محصولات پوستی را بالا و پایین میکنم، به شعارهای محکم و بلندِ رهگذرانِ خیابان گوش میدهم. از شب تا صبح و از صبح تا شب هم به کتابهای بودجه سنجش و گوشت و مرغ و نمک و فلفل و ارد و تخم مرغ و چه و چه و چه، چنگ میزنم و همهچیز من را پس میزند. شب فکر میکنم دیگر از جنگ نخواهم نوشت و فردا دوباره با صدای انفجار و لرزش خانه بیدار میشوم. سلام سال نو مبارک! صدای من را از روز بیست و یکم جنگ میشنوید. نمیدانم سمت شما چطور بود، اما ما اینجا سه دقیقه به افطارِ اخرین روز از ماهِ رمضان، سال را با صدای پدافند و انفجار تحویل کردیم. به فاطمه که پیام تبریک دادم، بلافاصله زنگ زد ان طرف خط با بغض گفت "امیدوارم هیچوقت دیگه اینقدر سخت نباشه". من هم امیدوارم. پریروز به قصدِ خریدِ تقویم سال جدید به کتابفروشی رفتم، اما تقویم نداشت، از روی تقویم گوشی برا خودم تقویم رومیزی نوشتم! هر کاری کردم به اینترنت ازاد وصل نشدم، البته وصل بشوم که چه؟ هیچ توفیری نمیکند، فیلم ببینم، غذا بپزم، کتاب بخوانم، سفره هفتسین بچینم و فلان و بهمان. سر اخر روز به روز صداها محکمتر و بدتر میشوند و هیچ. هیچچیز شبیه به روزِ اولِ یک سالِ جدید نیست، نه قیافهی خیابانها و نه قیافهی ادمها و نه حتی قیافهی سال! سال هزار و چهارصد و پنج شمسی؟ یک سالِ جدید و نو؟ یک سالِ جدید و نو با تحویل سالی دودی و با صدای انفجار.
۲۹ اسفند ۱۴۰۴
- ۱۰۴