
امروز برای پسرکِ دو ساله لالایی میخواندم. یاد ان روزها، بچهتر که بودم مامان از رادیوی کوچکِ زرد رنگ برایمان لالایی میگذاشت. اگر در همان سن مانده بودم حالا انتنِ رادیوی کوچکِ زرد رنگ را بیرون میکشیدم و به این که "گل زود خوابید مثل همیشه" گوش میکردم و مثل ان زود میخوابیدم. برعکس همیشه. اما حالا در این وانفسای جنگ و در این سن لعنتی گیر افتادهام. سلام. لطفا هیچکس به روزهای باقی تا کنکور، که ممکن است پیش و پس هم بشود، توجهی نکند! ما تا به صدا در امدنِ صور اسرافیل برای رتبهی از صفحهی مانیتور بیرونزدهمان بهانه داریم!. خدای عزیزِ عزیزِ عزیزم، امشب کلی از ان رعد و برقها که صدایش به صدای جنگنده میگوید "زرشک!" برایمان فرستاد، لطفا به این توجه کنید. بعدش هم کلی باران، بارانِ رحمتش که به قولِ عطیه بگوید "هیچکس به گرد پام هم نمیرسه". بله خدای عزیزم هیچکس به گرد پای شما هم نمیرسد. صدای من را از روز بیست و ششم جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. دوست داشتم صدایم را از جایی غیر از طهران بشنوید، جایی به دور از طهرانِ دوست داشتنیِ تقریبا ویرانم. اما حالا که از وسطِ طهرانِ دوست داشتنیام مینویسم باید بگویم خیلی غمالودم که طهران به این روز افتاده. دیشب از جلوی مغازهها و اگاهیِ با خاک یکسان شده رد میشدیم که بابا جلوی اگاهی و مغازهی سابق و خروارها خاکِ امروز، ترمز زد. با آه و بغض به خروارها خاکی که در تقاطع خیابان ساندویچی بود نگاه میکردیم. یک مشت خاک. نفس امروز با گریه میگفت فقط جنازهی دختربچهی دبستانیِ همسایهشان کامل از زیر اوار بیرون امده، باقی خانواده همسایهشان تکه و پاره شدهاند. حالا از وسطِ طهرانِ دوست داشتنیام که امروزه غرق به خاک و خون است مینویسم، جسارت میکنم، گناه ما چه بود؟
۶ فروردین ۱۴۰۴
- ۹۹