ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ ساعت پیش

قوی و پُرگریه!

سی‌و‌چهار.

فکر کنم وقتی چیزی "خیلی دیر" می‌رسد، معمولا غمِ ما فقط بابت همان چیز نیست، بابتِ تمامِ دفعاتی‌ است که زود نرسیده. حالا که بعد از مدتها نرسیدن یکهو سروکله‌اش پیدا میشود و میرسد من با بی‌رحمی همه‌ی آن دفعات را یکجا حساب میکنم، همه را یکجا محکوم میکنم، و رسیده را از رسیدنش پشیمان میکنم. این رسیدنِ خیلی دیر را به پای نرسیدن‌های زود و مکرر ذبح میکنم و بعدتر برای این رسیدنِ دیر غصه‌سرایی میکنم.

سی‌و‌پنج.

امروز در مترو گوشی را باز کردم، بهار در صفحه اینستاگرامش نوشت "چهارشنبه ۱۷:۴۶ مامان مُرد و من دیگه شعر ننوشم". دلم خواست گریه کنم. ولی نکردم. چون من دیگر میخواهم قوی باشم. نه با دیدنِ اعلامیه اقای‌شهشهانی گریه‌ام بگیرد. نه با خواندنِ" م.ن فوت کرد" گریه‌ام بگیرد. نه با شنیدنِ "انا لله و انا الیه الراجعونِ" پشت تلفن گریه‌ام بگیرد. اما حالا که کپشن را که نوشته بود "در استانه‌ی ۲۵ سالگی‌ام، نصفِ همان سنی که مامان مُرد" را خواندم، فکر کردم بهتر است ایندفعه هم گریه کنم، قوی بودنم بماند برای بعد.

سی‌وشش.

امروز از نوبنیاد تا نوبنیاد! یک دورِ قمری به دور خودم چرخیدم، سربالاییِ لنگری را خوش خوشک رفتم و تمام خیابان‌ها را همینجور بالا و پایین کردم، کنار میدان خانم‌زارع را دیدم و تمام سعیم بر پنهان کردنِ خودم پشتِ جعبه‌ی برقِ زردرنگ بود. موفق هم شدم. دیگر در این کار ماهر شده‌ام. اما امروز برای بار هزارم به این فکر کردم که صادقانه، من در لباس و نقشِ خودِ واقعی‌ام چقدر خوشحال‌تر و سرزنده‌ترم. امروز گویی دست در دستِ امید خیابان‌ها را متر میکردم، چه دارم به جز امید؟ امیدِ واهی؟ نمیدانم. این امید هرچه هست دوستش دارم، امیدی که من را به ساعتها پیاده‌روی میکشاند، امیدی که من را به زندگی میکشاند را میپرستم. هرچند هم واهی باشد.

۵ اسفند ۱۴۰۴

ـ ۱۲۸

امید
۳
۰
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید