چهار.
چند دقیقهی پیش که داشتم بالاسر گوشیِ خاموش شدم گریه میکردم که نکنه سوخته باشه و عکسام بپره، شروع کردم به چیزایی که گریهمو بیشتر میکردن فکر کردم.
همیشه در تمام مراحل زندگیم تصورتاتم چیزی شبیه به کتابایی که میخونم بود. هربار هم بعد تصمیماتی که با همین تصور گرفتم و ساعتها و روزها و هفته ها و ماه ها بابتشون زار زار گریه کردم، به این نتیجه رسیدم که من کاترینی تو قرن ۱۹ انگلستان نیستم که منتظرم بشنوم "آه کاترین نمیدانی چقدر منتظر این لحظه بودم، ایکاش زودتر از تو میگفتم چقدر دوست دارِ توام!". یا لارا نیستم که موقع جنگ جهانی تونسته از دست سربازا فرار کنه و زنده بمونه. یا اون دختری نیستم که قهرمان زندگیش پدرشه و با همدگیه رفتن سفر و فلانی و فلانی و فلانی.
پنج.
ادمهای عاقل میگن" نشدنی رو رها میکنن". امثال من هم تا صور اسرافیل دنبالِ نشدنیها میدوئن و سعی میکنن دستشون رو به گوشهی پیراهنِ نشدنی برسونن و بتونن شدنیش کنن. انگار کنی اونی که دنبالش میکنی وهمه! اصلا وجود نداره! اصلا نیست! میخوای چیزی که نیستو شدنی کنی.
شیش.
ماهها پیش نامهای برای پسر نداشتهم نوشتم و بهش گفتم دلم میخواد براش از خیابون بهار لباس بخرم و باهاش فوتبال بازی کنم . بعدتر برای بابا نوشتم که راه خودمو میرم و شاید تونستم فیلم بسازم و بازی کنم، که این دیوار بینمون رو تا اسمون میکشم. بهمن ماه برای مامان نوشته بودم فقط میخوام این دستا از دور گردنم برداشته بشه! و بتونم خودم باشم. و حالا دارم برای کی مینویسم؟ که امیدوارم با پسرم فوتبال بازی کنم و فیلمی بسازم که بابا نزاره بچههای دورش ببینن! و بتونم خودم باشم. اون تیکهی "کابوس" بمرانی رو پلی میکنم که میگه "ولی من هنوز میافتم میشکنم زندهم".
۱۱ اذر ۱۴۰۴
ـ ۲۱۲