کتابای بودجه سنجشِ ایندفعه رو تموم کردم و نمیخواستم برگردم خونه. گوشیمو گذاشتم جلوم و اون فیلمه رو که دو سه روز پیش دانلود کردم و به زهرا گفتم ببینه تا باهم درموردش حرف بزنیم رو پلی کردم. هر چند دقیقه یکبار به اینور و اونورم نگاهی مینداختم و میدیدم همه ادما سخت مشغول درس خوندنن و من پوزیشنم در حالیه که دستم زیر چونهمه و "فرانکشتاین" میبینم. که به قول باباجون روحیهی مثلا لطیفم، پسرونه بشه! دیشب وقتی داشتم ریلزای اینستا رو اسکرول میکردم به تبلیغات فلان تئاتر برخوردم که اومدم برا دوستام نوشتم که "بچه ها من یروزی. یجایی. روی صحنه جلوی ادما وایمیستم. یا رو به روی دوربین. یا پشت صحنه یا پشت دوربین. و یروزی از عمق وجودم نقش یه زنی که از پس همهچی براومده رو بازی میکنم. یا شاید از پشت دوربین یا پشت صحنه به بازیگری بگم چجوری نقش زنی که از پس همهچی براومده رو بازی کنه." گفتم که قول میدم که یروزی میتونم. و میشه. و اون اتفاق لعنتی میافته. و من برنده میشم. و زمانی که این جمله ها رو تایپ میکردم بغض راه گلومو گرفته بود که تو چه ادمیزادی هستی که قدرت انتخاب نداری؟ چجور مراقبی هستی که نمیتونی از خودت مراقبت کنی؟ همهش فکر میکنم شاید من مراقبت رو دوست دارم چون اونجور که باید ازم مراقبت نشده و حتی الانم از پس مراقبت از خودم برنمیام، از پس مراقبت از ده تا بچه قدونیمقد چرا ولی خودم نه!
من مراقبت از حالِ ادما رو هم حالیمه، که وقتی دختره تو مترو نزدیکه بغضش بترکه در گوشش بگم چقد خوشگلی و رنگ موهات نازه و چه و چه و چه. درحالی که نیم ساعت قبلش مامان بهم گفته رو پیشونیم جوش دارم که خودمو جمع کنم و روسیمو نکشم عقب، گفته چاقم که یوقت چادرمو برندارم و عفتم با باد پاییزی بره.
خب متاسفانه یا خوشبختانه من پوستکلفتتر ازین چیزام و چادرمو درمیارم و گیره روسریمو باز میکنم و سوار مترو میشم و کتابمو باز میکنم و روایتِ هفتمِ "ما ایوب نبودیم" رو میخونم و به وسطاش که میرسم به دختر ریزهمیزهای که از قیافهش معلومه نزدیکه گریه کنه یاداوری میکنم خوشگله.
و سعی میکنم یادم بره که مراقبها هم نیاز به مراقبت دارن.
۴ اذر ۱۴۰۴
ـ ۲۱۹