هفته پیش از خانه که بیرون زدم دستهایم را در استینم کردم که لاکهای سیاهِ ماتم پیدا نباشند. چراییاش را من نمیدانم، ولی خب نباید دیده شوند. یک جای مسیر خسته شدم و دستهایم را ازاد کنار بدنم صاف کردم، تا ماشین پیدا کنم پشتِ سرِ هم "وجعلنا" میخواندم که مبادا کسی سر از زمین دراورد و سرزنش و نصیحتم کند. خدا، اخرین خطِ تلفنِ اضطراریِ من است. بعضی وقتها هم تلفن را برنمیدارد، ولی خب، مثل بقیه نیست که هیچوقت تلفن را برندارد، فقط بعضی وقتها، که خب سرش خیلی شلوغ است. هر روز صبح از خانه بیرون میایم و مناسکِ کوچکِ زنده ماندن در خیابان را مرور میکنم، بعد یکی را در کوله مُچاله میکنم، گیرهی دیگری را باز میکنم، بعضا یکی دیگر را هم از جیب و استین درمیاورم و به راه رفتنم بدونِ توجه به مناسک ادامه میدهم! چرخهی هرروزه. نمیدانم خدا چقدر این مناسکِ کوچکِ زنده ماندن در خیابان را قبول دارد، اما حتی اگر بر خلاف من قبول داشته باشد و مثل ادمیانی که هرروز ابلاغیهی این مناسک را به دستم میدهند فکر کند، نمیدانم چطور برای دور زدنِ مناسک باز هم از خودش کمک میخواهم! رو به اسمان، که "سلام خدای عزیزم من واقعا ادم بدی نیستم". خدا واقعا انطور که میگویند ترسناک نیست، یعنی در نظر من اصلا ترسناک نیست، من از خدا خوشم میاید، او مثل مُفَتِشها نیست، مثل هیچکس نیست. من دقیق و درست به حرفهای خدا عمل نمیکنم، خدا هم دقیق و درست به حرفهای من عمل نمیکند! اما حداقل وقتی چادر گلریز میکشم سرم یا وسط خیابان میایستم رو به اسمان میکنم یا با او حرف میزنم، پَسَم نمیزند. فکر کنم این را هم میپذیرد که من با اینکه به تمام حرفهایش عمل نمیکنم، ادمِ بدی نیستم.
۲۱ بهمن ۱۴۰۴
ـ ۱۴۲