خیلی وقت پیش فاطمه پیشنهاد داده بود "لنگرگاهیدرشنِروان" را بخوانم. امروز در همان حین که اینترنت و تلفن قطع بود و تمام اتفاقاتِ وحشتناکِ احتمالی در سرم پرسه میزدند و صدای جیغ و کمکِ دختری از خیابان اصلی میامد، بلاخره کتاب را شروع کردم. الهام شوشتریزاده در پایانِ یادداشت مترجم نوشت "مامان، بابا، لطفا (اکواریوم) را نخوانید." و من طبق غریزهام صفحات کتاب را ورق زدم تا به (اکواریوم) برسم و اول از همه ان را بخوانم!
"یکی از سفسطههای بشر این است که رنج موجب تعالی میشود." این همان چیزی بود که من بارها به ان فکر کردم. که رنج و مرگ او نه برای ما و نه برای جهان هیچ فایدهای نداشت، ایزابلِ مردهی! داستان خواهری ۳ ساله به اسم "الا" داشت. که پس از مرگِ ایزابل به برادرِ خیالیاش میگفت با چوبدستی خواهرِ مردهاش را برایش ظاهر کند. گاهی فکر میکردم اگر به اندازهی "الا" کوچک بودم حتما میتوانستم به برادرِ خیالیام بگویم او را با چوب دستی ظاهر کند. یا حتی اگر به اندازهی ادمبزرگها بزرگ بودم! حتما میتوانستم با قضا و قدر کنار بیایم و با پذیرشِ حکمت خدا به زندگی ادامه دهم. این روزها علاوه بر اینکه میخواهم گوشواره و گوشتِ پشت شیشهی قصابی و شهرزاد و ماهیِ یخزده و هرچیزی غیر از خودم باشم، حالا میخواهم "الا" باشم تا برادرِ خیالی برایم جادو کند. یا عمیقتر بگویم دلم میخواهد ادم رفته نداشته باشم، که بخواهم کسی با چوب دست جادویی او را برایم ظاهر کند. نزدیکِ یک سال پیش که به این نتیجه رسیده بودم که احتمالا مسئلهی سوگ رفتهها نیستند و مسئله ما ادمهای ماندهایم؛ ساعتها در تنهایی گریسته بودم، هربار برای خودم تعبیر جدیدی دست و پا میکنم ساعتها در تنهایی میگریم. حالا تعبیر جدیدی خوانده بودم "هر انسان عزاداری برای بخشی از هویت به تاراج رفتهاش اشک میریزد" با تعبیر جدیدی که پیدا کرده بودم ساعتها در تنهایی گریستم و به ان بخش از هویتی که به تاراج رفت فکر کردم. یحتمل اگر فلانروز ان رنج موجب تعالیِ ما نمیشد ادمهای شادتری بودیم. ولی خب حالا که تعالی پیدا کردیم!
پ.ن: زمان زیادی به این نوشته نگاه کردم که هیچچیز از خودش ندارد. گفتم نه میگذارمش کانال، نه در ویرگول منتشر میکنم. ولی حالا که گذاشتم. البته همین الان که مینویسم هنوز اینترنت قطع است.
۱۹ دی ۱۴۰۴
ـ ۱۷۴