خدای عزیز. دوباره سلام. راستش من خوشم اومد که برات نامه بنویسم. امروز مامان گفت باید بزرگ بشم. بزرگونه رفتار کنم چون دیگه بچه نیستم. نباید بخاطرش گریه کنم. ولی من فکر میکنم چون بزرگ شدم بخاطر این اتفاق گریه میکنم. خدای عزیز تو که میدانستی من قرار است بخاطرش گریه کنم چرا گذاشتی اینجوری شود؟ خدای عزیز. من بارها فکر کزدم شاید اگر موجود دیگری بودم راحتتر و خوشحالتر بودم، حتی گاهی خودم را با گاو و گوسفندهای آویزانِ پشتِ شیشهی قصابی ها مقایسه میکنم،که این باید خیلی مسخره باشد. ولی من بعضی وقتها واقعا مسخره میشوم. خدای عزیز. تو مهربان و خوب هستی، پس ایکاش درمورد من هم مهربان باشی، یعنی مهربانتر باشی. من کمکم دارم به این نتیجه میرسم که خیلی گناه دارم. البته بعضی وقتها هم فکر میکنم شاید خیلی احمق هستم، چرا میگذاری حماقت کنم؟ چرا جلویم را نمیگیری؟ البته خواستهی مسخرهایست. خدای عزیز من مطمئنم ان شبی که داشتم هایهای مثل ابرهای بهار گریه میکردم، خودِ تو عمو را فرستادی که بیاید توی اتاق برقها را روشن کند و بگوید "خجالت بکش بزرگ شدی این چیزا که گریه نداره" حالا هم لطفا خودت یکی را بفرست به من بگوید خجالت بکش بزرگ شدی این چیزا که گریه نداره. البته من خودم تقریبا دارم خجالت میکشم. چرا میگذاری خجالت بکشم؟ خدای عزیز تو سخاوتمند هم هستی درست است؟ میشود درمورد من هم کمی سخاوت به خرج بدهی و یکبار بخشی از این دنیا را به ساز من برقصانی؟
خدای عزیز. امیدوارم ببخشی که بعضا، طلبکارانه با تو حرف میزنم. و از حرفهای مسخرهام ناراحت نشوی. و فکر کن دختربچهی ۱۰ ساله این نامه رو برات نوشته تا به حرفاش گوش کنی. خدای عزیز دوستت دارم. ممنون.
۵ دی ۱۴۰۴
ـ ۱۸۸