
امروز اوضاع از همیشه بدتر و وحشتناکتر بود. اوضاعِ جنگیِ موشک و بمب و اینها، اوضاعِ جنگیِ من هم. اگر صدایم را بشنوید_که تقریبا بعید میدانم، چون هم ویرگول قطع شده هم اینترنت مثلِ همیشه قطع است، تا اینها وصل بشوند هم نمیدانم چه میشود_از روزِ هفتمِ جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. قسم میخورم این روزِ هفتمِ جنگِ کذاییِ دوباره بدترین روزش بود. صبح سلامِ نماز را داده و نداده، غلط نکنم چهارده تا بمب پشت سر هم زمین خورد. مغزم هیچ فرمانی نمیداد و قلبم واقعا سنگکوب کرده بود. ماماناینها که ایتالکرسی خواندند، من اشهد خواندم. با عرزائیل هم سلام و علیک خیلی گرمی داشتم، گمانم دلش به حالم سوخت. چون من خیلی دلم به حالِ همهمان میسوزد. دلم به حالِ طهران هم میسوزد. اوضاع خیلی خیت است. انقدر خیت است که حتی یک نامهی بدونِ یاس هم نمیتوانم برای پسرم بنویسم. امروز بیشتر از هرروز فکر میکنم پسرم هیچوقت قرار نیست پسرِ من بشود. دیروز پریروز علیِ دیوانه تلفن را که برداشت گفت "میزاری درس بخونم؟" نمیدانم در این شرایط من دیوانهام یا علی؟ من از جانبِ خودم بعید میدانم به روزی که علی برایش در این شرایط هم درس میخوانَد برسم، اما اگر رسیدیم امیدوارم پسرعموی دیوانهی عزیزم اولِ اول بشود. انطور وقتی نشستم گوشه خانه و رتبهی بینهایت رقمیام را که یحتمل از نمایشگرِ لپتاب بیرون میزند را میبینم، از ته دلم خوشحال خواهم بود. امروز روز هفتم جنگِ کذاییِ دوباره است و ببخشید کسی میداند روزِ چندمِ جنگِ کذاییِ همیشگی است؟ تقریبا از خانه فرار کردم. به کجا؟ اینجا ریحانهی چهار ساله صدا که میاید، میگوید "نترس فاطمه منم میخوام برم یه جایی که صدا نباشه" اما من بعید میدانم بتوانم جایی را پیدا کنم که صدا نباشد. دایی جدیجدی دارد همهی پنجرهها را چسب میزند. من فکر نمیکنم فرقی داشته باشد. زندایی این طرف سیبزمینی گذاشته بپزد. من فکر میکنم نه این سیبزمینیها الویه بشوند و نه چسب پنجرهها اثری داشته باشد. شبیه ان یارو در گالیور شدهام؟ احتمالا. انها سراخرش مردند؟ ما چه میشویم؟ نمیدانم. اما اگر بمبی بر سرم فرود نیاید یحتمل قلبم بایستد، از غمی که معلمم میگفت، یا از ترس؟ نمیدانم. بعد از افطار دوباره برگشتم خانه، کوچه مثل همیشه پر از گربه است، نمیدانم برای خاطر جنگ است یا بعدا هم همینطور میمانَد، اما امشب دیگر از گربهای که گرفت به پاچهی شلوارم و دوید به سمت بچههایش نترسیدم. دلم برایشان سوخت، زیرِ این پرایدِ مشکیِ قراضه، خیلی بدبختتر از من بهنظر میایند. اینبار مسابقهی چه کسی بدبختر است را با گربههای کوچه برگزار میکنم. برنده را اعلام خواهم کرد!
پ.ن: بابت اینکه شبیه ان یارو در گالیور هستم عذر میخواهم، خب امروز نزدیک بود بمیرم. خیلی ترسیدم.
۱۵ اسفند ۱۴۰۴
ـ ۱۱۸