ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه صاد
فاطمه صادواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه صاد
فاطمه صاد
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

نامه‌ی اخر

نزدیک‌های اذان صبح با صداهای دور و نزدیکی چشمانم را باز کردم و کمی در جایم وول خوردم و یقین پیدا کردم که صدای پدافند و انفجار است اما انقدر خوابم میامد که حالِ ترسیدن نداشتم، پتو را روی سرم کشیدم و خوابیدم. صدای بی‌چاره‌ی من را از روز سی و ششم جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. پسرک از دیشب گیرِ سه پیچ داده بود که کیک بپزم. اشپزی کردنم کم‌کم به حالتِ عادی برگشته. امشب بعد از تکه کردنِ کیکِ سیب و بسته کردن و فرستادنش، نشستم و دفتر را ورق زدم. به نامه‌های خالصانه و بعضا احمقانه‌ای که جنگِ پیشین برای ادمها نوشته بودم رسیدم، همه را یکی‌یکی میخوانم، ولی حتی تای اخری را هم باز نمیکنم. هربار چیزی درونم مانع از خواندنِ دوباره‌ی این نامه میشود. گویی اگر تای نامه‌ی اخر را باز کنم، درِ گنجه‌ای خاک خورده را باز کرده‌ام. خاک خورده اما همیشه در یاد! دست نزده اما از یاد نرفته! این نامه قرار نیست چیز جدیدی را به یادم بیاورد، خط به خطش را از بَرَم، جای علائم نگارشی‌اش را هم حفظم، چکیده‌ی نامه را هم هرروز زندگی میکنم. اما نمیدانم دقیقا صدای چه چیز مانع از باز کردنِ نامه میشود، شرمِ همیشگی؟ از چه؟ از جملات و کلماتی که هرروز در سَرم جولان میدهند؟ از تقصیرِ احتمالیِ بر گردنم؟ شرمی بی‌پایان از ان جنگ به این جنگ؟! قبل‌تر فکر میکردم فقط منم که همیشه میان زمین و هوا معلق مانده‌ام. حالا با هربار دیدنِ این نامه با خودم فکر میکنم شاید تنهای تنها نبوده‌ام، گمانم تمام ادمهای این کُره بلاتکلیف‌اند، گمانم تعداد زیادی از ادمها در جنگ شبیه ان یارو در گالیور میشوند، گمانم ادمهای زیادی وجود داشته باشند که در جنگ حرفهایشان را لیست کنند و به احتمالِ نبودنشان تن بدهند. من هم یکی از همین ادمها. یکی از اشرف مخلوقات در جهان بی‌در و پیکری که سالهاست سگ در حال نواختن و گربه مشغول قِر دادن است! شرم یا هر چیزِ دیگر، نمیدانم. فقط گمانم تنها نیستم. امشب طاهره گفت برایم فال گرفته، ای غائب از نظر به خدا میسپارمت؟

۱۵ فروردین ۱۴۰۵

- ۸۹

جنگ
۵
۰
فاطمه صاد
فاطمه صاد
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید