
سلام جانِ دلم. پسرک دیروز برای من نقاشی کشید، یعنی برای ما نقاشی کشید، من و تو و خودش. چون گفت تو و پسرت و خودم را کشیدم. در نقاشیِ پسرک تو خیلی کوچک هستی، اولِ اولِ تصوراتم، به قولِ پسرک "نینی" هستی. اینجا همه میدانند تو تصویرِ موردعلاقهام از ایندهای! پسرک همیشه میگوید "اینقدر به من نگو پسرِ نازم من که پسرِ تو نیستم، بعدا به پسرِ خودت بگو!".
عزیزِ من. فکر کنم مادری قبل از تولد، شبیه به یک "قولِ لرزان" است. من فکر دیگری هم دارم اینکه فرزند بودن قبل از متولد شدن "امکانِ نجات" را میمانَد. نه مادریِ من تضمینیست و نه فرزندیِ تو. همین، عهد و قولهای من را لرزان و نجاتِ من به دست تو را تا حدِ فقط یک "امکان" بودن پایین میاورد! به نظرت من دستوپای تو را بستهام؟ تو فکر میکنی من منتظرم تو بیایی تا نجاتم بدهی؟ نه. اصلا اینطور نیست. امدنِ تو حتی به نجاتِ من هم گره میخورد. من تا نجات نیابم تو را کنار خودم نمیاورم. فکرِ تو ناجیِ من است، به مثابهی چراغی در انتهای راهرو روشن و دور، خیلی دور. اما تو فقط راه را نشان نمیدهی، تو دلیلِ راه رفتنی. پای ادامه دادن. در سرم همیشه این سوال میپیچد که ایا تو حاضری از دور به قولِ من تکیه دهی؟! به قولِ کسی که تنها وعدهی راستینش این است که زخم نشود؟ عزیزکم. من در واقعیت اصلا اینقدر اتو کشیده و رسمی نیستم، مدل حرف زدنم هیچ شباهتی به نامهها و نوشتههایم ندارد. اما تمامِ گفتههایم از عمقِ دلم است. تمام قولهایم واقعی و صادقاند. لرزان. ولی واقعی و صادق و شفاف.
۱۷ بهمن ۱۴۰۴
ـ ۱۴۶