واقعیتش اینه که طول میکشه. طول میکشه به ادمی که توی باتلاقه بفهمونی که دست و پا نزنه طول میکشه اون قبول کنه، ممکنه وقتی قبول کنه دست از این کار برداره، که باتلاق اونو پایین کشیده باشه. خیلی دیر!. طول میکشه من، بفهمم نباید بیشتر از این افسارم رو به دست ذهنم بدم. در واقع احتمالِ اینکه دیر بشه و من و هزار ادم دیگه دیرتر از موعد دست از تلاش و دست و پا زدنِ بیهوده برداریم بسیار زیاده. مسئله دقیقا کجاست؟ چرا اکثر ادمها قبل از دیر شدن دست از این کار برنمیدارن؟ چرا ادمها میل عجیب و شدیدی به دیر کردن دارن؟ یا یحتمل این میل و اَتش برای به بازی گرفتنِ زمانه! اینجا مسئله معمولا ندونستن نیست، نپذیرفتنه. ادمِ توی باتلاق اغلب میفهمه دست و پا زدن داره پایین میکشتش، چیزی که اینجا باعث تقلا و دست و پا زدنِ بیهوده میشه، ترس از اینه که اگه دست از تلاش بردارم یعنی قبول کردم شکست خوردم! ما دیر میکنیم چون ذهنمون رها کردن رو تسلیم تلقی میکنه. من و هزاران ادم دیگه خواستار این هستیم که اخرِ داستان دستمونو بالا بگیریم و بگیم "من بُردم. من تا اخر جنگیدم". هیچکدوم از ما دوست نداره بگه من دست از تلاش برداشتم، هرچند متوجه باشه تلاش بیهوده بوده. انگار برای ذهن ما ایستادن و نگاه کردن نشون دهندهی ضعفه، حتی اگه تنها راه نجات همین ایستادن و رها کردن باشه. شاید مسئلهی اصلی این نباشه که چرا زودتر دست نمیکشیم، مسئله اینجاست کسی به من یاد نداده تقلا نکردن هم میتونه نجات دهنده باشه.
۳ دی ۱۴۰۴
ـ ۱۹۰