ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

کودکِ گمشده‌ای در سیاره‌ی اشتباهی.

دیشب که نقی اینا داشتند تلفنی با امام‌رضا حرف میزدند ایستادم دم راهرو و به پهنای صورت گریه کردم. من ادم ضعیفی نیستم، اما اخیرا نیاز به اشک ریختن فراوان دارم. حمید سلیمی در کانالش نوشته بود "کودک گمشده‌ای هستم که در سیاره‌ای اشتباه رهایش کردند" من هم دقیقا همچین حالتی را دارم. چند روز پیش در صدهزارمین مکالمه‌ای که بین من و بابا شکل نگرفت به این نتیجه رسیدم که هردوی ما چهارسال داریم یا حتی کمتر. اخلاق و رفتارمان گویای این سنِ فرضی است. جالب اینجاست که این سن فقط برای من و بابا [روبه‌روی همدیگر] است، انتقال این حس سخت است، اما من در مواجهه با بقیه ادمها انگار کنی هزار سالم است، پخته و از اب و گل درامده و فهمیده و اینجور چیزها. او هم همینطور. گویی زخمی مشترک همیشه در مراوده‌ی نداشته‌ی ما سر باز میکند! دو کودکِ روبه‌روی هم در قهری نانوشته و هزار ساله. این رابطه همیشه مرا به فکر فرو میبرد.

مثل همیشه که فکر میکنم کاش فلان‌چیز باشم و کاش فلان کَس باشم و کاش‌های مسخره. دیشب هم داشتم فکر میکردم کاش شهرزاد باشم و با اهنگِ کجاییِ چاووشی ویدیو بگیرم و انجا که میگوید "ببین خواب چشمات با چشمام چی کرده" تند و تند پلک بزنم. واقعا بعضی وقتها مسخره میشوم، میخواهم هرچیز و هرکس باشم بجز خودم. که چه بشود مثلا؟ حالا مگر با این کاش ها من چیز دیگری میشوم؟ معلوم است که نه. امروز بعد از صدهزارمین کلمه‌ای که بین ما رد و بدل نشد خواستم دود اسپند باشم و بروم و محو شوم. نه که به او ربطی داشته باشد، همیشه همین را میخواستم.

۱۶ دی ۱۴۰۴

ـ ۱۷۷

کودک
۲
۰
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید