
دلم برای کیکهای داخلِ قنادی میسوزد، کیکهای تولدِ خاکی و پر از تکه شیشه. دلم به حالِ پیرمردِ راننده تاکسی، که شیشه ماشینش خُرد شده هم میسوزد. دلم به حال خودم، طهران، اسفالتِ کفِ خیابان، تیر چراغ برقِ افقی، پرایدِ مُچاله، درِ افتاده و همهچیز و همهچیز میسوزد. صدای من را از روز هفدهم جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. ظهر که صدا امد از خواب پریدم، بعد که متوجه شدم زندهام دوباره خوابیدم! و دم غروب که بیدار شدم برای ادمها نوشتم که زندهام، دقیق بگویم نوشتم "خوبم" که البته دیگر معنای حالِ خوب را نمیدهد، همان معنای زندهام را میدهد. سرِ شب که نشسته بودم و از زمین و زمان میگریستم صدای پدافند امد، گریهام بند نمیامد، رفتم اشپزخانه و شروع کردم به درست کردن کوکی، اگر جنگ نمیشد برای تولد فاطمهی طاهرهاینها کوکی درست میکردم. گریهام بند نمیامد، به فاطمه زنگ زدم و برایش روضه خواندم که اینجا را زدند، انجا را زدند، اگر نزدیکترِ ما را بزنند و بمیرم چه؟ و فلان و بهمان، سر اخر تماس با خندهی میانِ گریه تمام شد. دلم به حالِ اشکهایم هم میسوزد. امروز که طاهره ان طرف خط میگفت یعنی چه که فلانجا را زدهاند، گفتم یعنی به یغما رفت!. اما خودم این طرف خط نمیدانم یعنی راستی راستی به یغما رفت؟. مواد کوکی را خشک درست میکنم و کوکیها را خیلی کوچک گرد میکنم که در کولهی اضطراریِ احمقانهام بستهبندی کنم! همهچیز احمقانه به نظر میاید. ان بخش از دخترِ درونم که نمیگذارم بابا در این شرایط بدون خوراکی بیرون برود و چهارتا کوکیِ داغ تو ظرف میگذارد و به دستش میدهد، ان بخشیست که فقط سالی چندبار بیدار میشود و از عذابوجدان چند کار کوچک که تمام دختران برای پدرانشان انجام میدهند را انجام میدهد. ان بخش بابا هم که بخواهد بگوید وای دختر عزیزم ممنونم و اینها هم سالهاست بیدار نمیشود، اما ان بخش که ظرف کوکی را روی مبل رها کند و پلهها را دو تا یکی پایین برود و ماشین را به مقصد بیمارستان روشن کند، چرا.
۲۵ اسفند ۱۴۰۴
ـ ۱۰۸