نمیدونم چجوری شروع میکردم، خیلی وقتا نمیدونم چجوری یسری کارا رو انجام میدم! نمیدونم چجوری درس میخونم؟ چجوری نقاشی میکشم؟ چجوری مراقبت میکنم؟ چجوری از پسش برمیام؟
دیروز داشتم میگفتم من ادمِ درس خوندن نیستم ولی خب دارم تلاشمو میکنم.
یعنی ذاتا این کار برای من نیست، اصلا نمیدونم چرا درس؟ ولی خب باید انجامش بدم.
روایتِ چهارم "ما ایوب نبودیم" یاسر مالی در رابطه با خودش میگه "کَرمراقبتی" داره! مثل کَربویی که نمیتونن بو کنن اینم نمیتونه مراقبت کنه. منم کَرمراقبتی داشتم، یعنی حقیقتا نمیدونم داشتم یا هنوزم دارم! چون الان مجبور به انجامشم و وظیفمه، اتفاقا خیلیم خوب انجامش میدم.
یادمه یکی دو سال پیش که تست MBTI خیلی مُد بود دایی وقتی تست داد میگفت ادم منظمی نیست ولی همیشه نظم داشته، میگفت چون مجبور به رعایت نظم بوده همه میگفتن منظمه و ذاتا ادم منظمی نیست.
امشب بابا میگفت من نمیتونم ادم خوبی باشم و مسئولیتپذیر باشم و از ادما درست مراقبت کنم، این درصورتیه که بابا هنوز که هنوزه کَرمراقبترین ادم زندگی منه. و من فکر کردم، به این که من واقعا مراقب خوبی نیستم؟ چون ریحانه وقتی یکسالش بود و بردمش حموم تو حموم لیز خورد؟ یا چون محمدحسین اون شب تب کرد؟ شایدم چون نمیدونستم نباید به حسنای ۱۴ ماهه عسل بدم؟
شایدم مراقب خوبی باشم و این در گذر زمان به دستم اومده باشه که الان بلدم تبِ بچه رو بند بیارم. میدونم چجوری بچه رو اروم کنم که تو حمام وول نخوره و بزاره سرشو بشورم. میدونم برای قلمچیِ ۷ صبحِ طاهره ۵ و نیم پاشم و چایی دم کنم که دیر نرسیم. میدونم به بچه تا کِی نباید چی بدم. میدونم ادمبزرگا رو چجور اروم کنم. میدونم نفس جلوم پنیک شه نباید هول کنم. میدونم باید بچهها رو از فضای ختم و مرگ و میر دور کنم و چجوری. میدونم دمای شیرخشک بچه باید چقدر باشه تا نسوزه. میدونم باید چجوری بچهها رو راضی کنم با هم از یه اسباببازی استفاده کنن. میدونم چجوری وقتی غذا کم میاد مدیریت کنم و چه و چه و چه.
در هر حال، حالا ادم مراقبیم و این کارو خوب انجام میدم، اولینبار اینکارو برای انتقام انجام دادم، نمیدونم انتقام از خودم بود یا چیزا و کسایی که پیشتر نتونستم مراقبشون باشم؟ ولی حالا حرفهای شدم.
بابا بهم گفت مراقب خوبی نیستم. ولی عمو میگفت هستم، طاهره میگفت شبیه مامانا شدم، محبوبه میگفت ادما میتونن روم حساب کنن، اون روز دختره کلی تعجب کرد که دخترش پیشم مونده و بلایی سر خودش نیاورده و تونستم بخوابونمش، مامانجون میگفت کارا رو راست و ریست میکنم، فاطمه میگفت ادم کار جمع کنیم، خیلیا تاحالا گفتن از پسش برمیام. خب بابا که همیشه میگه از پس چیزی برنمیام.
گاهی وقتا شاکیام ازین مراقب بودنه و گاهی میبینم چقدر بزرگتر شدم و چقدر بلدم و چقدر خوب که الان دیگه کَرمراقبتی ندارم یا حداقل موظفم نداشه باشم!
۳ اذر ۱۴۰۴
ـ ۲۲۰