ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه صاد
فاطمه صادواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه صاد
فاطمه صاد
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

یک‌بار هم تو بیافت

پنجاه.
فکر میکردم حالا که فردا به دیر شدن معروف است، باید بگویم سلام عزیزدلم، من فکرِ همه‌جایش را کرده بودم به جز اینجایی که بخواهم منتظر صدای بعدیِ انفجار و پهپاد بمانم. فکر همه‌جایش را کرده بودم به جز اینجایی که بخواهم هرروز احوال همه را بپرسم. فکر همه‌جایش را کرده بودم عزیزدلم، همه‌جا بجز اینجا. مسلم است که هرگز گمان نمیکردم، منتظر باشم کوله‌ی کنارِ اتاق را بردارم و بدوم! فکر نمیکردم بگویم سلام عزیزدلم حالا که به اینجایی که فکرش را نمیکردم رسیده‌ایم بیا حرف بزنیم، چرا؟ چون فردا به دیر شدن معروف است؟
پنجاه و یک.
اتفاقِ خوب! لطفا بی‌احتیاط راه برو. اینهمه ما زمین میخوریم یک‌بار تو. اینهمه ما میافتیم، از چشم و دره و پله و ساختمان و کجا و کجا و کجا، یک‌بار تو. لطفا کمتر احتیاط کن و هرچه زودتر بیافت. ما همه منتظر توایم.
پنجاه و دو.
قطره‌های باران ارام صورتم را نوازش میکنند، چه کسی ما را نجات خواهد داد؟ چه کسی باران خواهد شد؟ چه کسی تمام این روزها را خواهد بُرد و ما را به اغوش زندگی برمیگرداند؟ این روزها تمام میشوند؟ ما نجات میابیم؟
پنجاه و سه.
هرکدام از ما به سبب دردی فریاد ناپذیر به دیوانگی روی اورده‌ایم. ادمیانِ اراسته‌ی خارج از دایره‌ی دیوانگان تنها به دیوانگی ما نگاه میکنند و هیچ دردی را تصور نمیکنند. تنها ما ادمهای درون این دایره میتوانیم دردها را ببینیم. و این، نقطه‌ی عطف این ماجرای غم‌الود است! درست ان زمانی که یکی از ما دیوانگان، به جبران نشدنِ ازدست‌رفته، با گریه و فغان میرسد، درست همان زمان است که دیوانه تر میشویم.

امروز روزِ شصتم جنگ است.
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵

- ۶۵

۱۹
۰
فاطمه صاد
فاطمه صاد
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید