ویرگول
ورودثبت نام
هوای بارانی «فد»
هوای بارانی «فد»
هوای بارانی «فد»
هوای بارانی «فد»
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

پیکان آلبالویی

خانه گرم بود و با اینکه خیلی از ظهر گذشته بود آفتاب مصرانه در حال ذوب کردن همه چیز بود با خودم فکر میکردم که اگر همین طور تابش مستقیم خورشید ادامه پیدا کنه حتماً همه چیز آتش می گیره چشمم به شیر آب حیاط افتاد با خودم گفتم خوب اگه آتیش بگیره می‌دوم و با شلنگ آب خاموشش می کنم! صدای بابا من رو از خیال بافی بیرون آورد :پاشو برو اون میوه ها و بقیه چیزها رو از ماشین بیار !من بچه بزرگه بودم از سه خواهر وبرادر ریزودرشت وبا این حال فقط ده سالم بود! برادر کوچکم با پتوی رنگ رو رفته اش بازی می کرد مامان که داشت از بالای کمد چمدون رو می آورد پایین گفت : حالا کی راه می رفتیم بابا بدون معطلی جواب داد صبح ؛صبحونه خوردیم راه می افتیم ناهار رو تو جاده می خوریم .مامان گفت پس یکم دم پختم درست می کنم برا توی راه،سوییچ ماشین رو برداشتم و به سمت ماشین رفتم روی صندلی عقب پر بود از پاکتهای کوچک و بزرگ اولین پاکت آلبالو بود بعدی گیلاس چند تای بعدی هم تخمه کدو و ژاپنی بود اونایی دیگه هم گردو و بادام بود پاکت ها رو یکی یکی از ماشین در می آوردم و توی آشپز خونه می بردم ،صدای بابا روشنیدم که می گفت آجیل ها رو حتما بردار تو ماشین بچه ها رو سر گرم می کنه سرو صداشون کمتر میشه! مامان جواب داد آخه اینا می تونن تخمه بشکنند دوباره رفتم و پاکت تخمه ها رو برداشتم و به طرف آشپز خونه رفتم یهو فکری به سرم زد ؛،بابا ماشین رو بشورم ؟!بابا گفت: می تونی؟ آره بابایی! می شورم! دویدم به طرف شیر آب سطل رو آب کردم و از تاید کنار حوض توش ریختم خواهروبرادرام انگار که جشن گرفته بودیم به یکباره همه توی حیاط پیدا شدند سر و صدا و خندهای بلندمون پدر رو به حیاط کشوند ناگهان شیطنتم گل کرد و شلنگ آب رو روی بابا گرفتم بابا خیس آب شد اول هاج وواج موند بعد یهو دولا شدو دمپایی توی پاشو در آورد و به سمتم پرتاب کرد دختره ی پدرسوخته چکار می کنی و دوید به سمتم، دور ماشین دنبالم می کرد یهو پریدم تو ماشین و در ها رو از تو قفل کردم چشمهایم برقی زد آخه سوییچ تو ماشین بود و دست هیچ کس بهم نمی‌رسید لبخند پیروز مندانه ای زدم بابا روی شیشه ماشین میزد وبا انگشت اشاره اش برام خط و نشون می کشید ومن قهقهه می‌زدم. روی صندلی عقب هنوز پاکت های گردو و فندق و بادام مونده بود یک مشت از اونها رو برداشتم چند تایی تو دهنم ریختم بابا از راضی کردن من برای باز کردن در دست کشید روی صندلی دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد

صدای دختر کوچکم من رو به خودم آورد او رو در بغل گرفتم وبوسیدم به حیاط نگاه کردم هنوز اون ماشین آلبالویی گوشه حیاط هست فقط کمی رنگ وروش رفته مثل پدر که که حالا پیر و فرتوت شده و مادر که مویی سپید کرده نگاهی به پدر انداختم: برم ماشین رو بشورم پدر لبخندی زد ومن سطل رو پر آب کردم از مایع کنار حوض توش ریختم وبا دستمالی که تو داشبورد ماشین بود شروع کردم به شستن ماشین، پدر آروم آروم توی ایوان آمد بچه هام دور تا دور ماشین می چرخیدن و شادی می کردند و روی هم آب می پاشیدند شلنگ رو از شون گرفتم روی پدر گرفتم پدر با سرعت سعی کرد که پیشم بیاد و با صدای لرزانی بلند گفت ای پدر سوخته! و من بلند بلند خندیدم رفتم توی ماشین و در رو بروی او بستم قفل‌ها رو هم زدم وبا نگاه فاتحانه ای به او نگاه کردم روی صندلی عقب دراز کشیدم مشتم رو باز کردم به امید آجیلی که بابا خریده باشه!.

کوچک و کوچک وبزرگ

پدر
۲
۰
هوای بارانی «فد»
هوای بارانی «فد»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید