ویرگول
ورودثبت نام
Hermione
Hermioneآرام و عمیق و آبی و امیدوار
Hermione
Hermione
خواندن ۴ دقیقه·۵ ماه پیش

حال و هوا

بسم الله النور

کوثر خوابه،کولر رو روشن کردم و یادم مونده بود که قبل خواب میگفت سردشه.یه پتو دیگه میندازم روش.توی خواب ناله می کنه.

زهرا داره توی حیاط قدم میزنه،یکی دوباری امروز بغضش شکست.طبق معمول همیشه که لباسای هم رو می پوشیم،لباسای منو پوشیده و حسابی ناز شده.

مهدیه رفت،اینبار برای همیشه.خداحافظیمون رو زیاد طولش ندادیم.

من مریض شدم،سر جلسه امتحان اضطراب بهم غلبه کرد و عصرش ک رفتم دکتر،قلبم ۱۵۰ تا می زد.سرما هم خورده بودم.به دکتر گفتم هرچی دم دستت میرسه بنویس ک بریزن تو سرم.امروز امتحان ندادم.

سعی می کنیم به روی هم نیاریم که روزای اخره و ما که چهارسال هم اتاقی بودیم،و مدت هاست که خانواده ایم،باید از هم جدا شیم و هرکس بره پی زندگی خودش.

ما مدت هاست که خانواده ایم...مدت هاست.و این خانواده داره از هم می پاشه.

دلم یه اتفاق خوب بزرگ می خواد.حس این روزام خیلی مرده ست.خیلی بی رنگ و لعابه.مغزم ورم کرده بس ک فکر کردم.

عذاب وجدان میگیرم،اوضاع اونقدرا هم بد نیست ک من اینهمه بخوام غر بزنم،ولی،بازم میخوام ک بهتر شم.بهتر شیم.زیاده خواهیه؟

احساسات جدید داره اذیتم میکنه،راه نامعلوم و بی دستآوردی،باید چیکار کنم بعد تموم شدن کارشناسی؟

کنکور دادن منو به وحشت میندازه.

و کار کردنم به خیلی عوامل بستگی داره و فعلا روی هواست.

بچه ها انگار راهشون رو پیدا کردن،من اما نه.دارم تقلا می کنم و دست و پا میزنم.

یه ذره ام میترسم.این تازه اول بزرگسالیه.بعدش چی میشه؟کی میدونه چی میشه؟

و امشب،کمتر از اونچه که باید؛ غمگینم.

شب خوبی برای مرگه،نه؟کاش خوب بمیریم،از الکی مردن بدم میاد.

به روز رسانی اول: هشت تا امتحان دیگه مونده.

ده روز گذشته و ده روز دیگه مونده.

چطور به این زودی ده روز گذشت؟ چطوری باید ده روز دووم بیارم؟ هشت تا امتحان! اوج فاجعه اینجاست.کاش میشد هیچکدوم رو ندم و فقط پاسم می کردن.

زیر پتو در حالی که تب دارم،می لرزم.کارای یزد موندنن که قطعی شده بود دوباره رفت رو هوا،کل زندگیم رو هواست و من از بی ثباتی متنفرم.

طوری با کوثر و مهدیه خداحافظی کردم که انگار یکماه دیگه طبق روال میبینمشون.هنوز هیچکدوم باور نکردیم این بار،بار آخره.

به روز رسانی دوم:

دارم به زندگی تنهایی توی اتاق و زندگی وسط عدم و بی ثباتی عادت می کنم،کاملا کثیف گونه به کثیف بودن خودم ادامه میدم و چند روزه حمام هم نرفتم،فقط تا سرحد مرگ میخوابم،وسطش اگه وقت اضافه آوردم یه کم غذا می خورم و گاهی تیکه ایی از وسایل رو جمع می کنم.گفته بودم از بی ثباتی متنفرم؟ اگه نگفتم میگم،تا ته دنیا از اینکه پادرهوا باشم متنفررررم.فقط سه روز دیگه از امتحانات مونده اما من شش تا امتحان دیگه دارم. سه روز دوتایی،فوق العاده نیست؟ پایان نامه ام هم هنوز تحویل ندادم و دارم تاخیر میخورم.کلی ام بدهکارم ولی مثل اسکل ها سه میلیون امروز دادم مجموعه ارباب حلقه ها رو خریدم.میشه هویج شم؟ تهش یه خرگوش ناز منو بخوره راحت شم از این زندگی و این خوابگاه نکبت.

به روز رسانی سوم:

تمام روز در تخت بودن و فکر کردن.فکر کردن به تمام چیزایی ک از دست دادم.به تمام آدما و به تمام تنهایی هام.فقط سه روز دیگه مونده،پنج تا امتحان دیگه.قبل اینکه فکرشو کنی تموم میشه صدف.

به روز رسانی چهارم:

زهرا اومد و دو روزی دوتایی حسابی خوش گذروندیم.فهمیدم تنهایی چقدر غمگین بودم و حضور این چهارنفر چقدر منو همیشه ادم خوشحال تری کرده‌.امروز اونقدر از هیجاناتی ک تجربه کردم بال بال زدم ک الان بدن دردم.از غم خداحافظی و خبرای خوب بچه ها.

لعنتی!بلاخره فارغ التحصیل شدم.

بلاخره امتحانا تموم‌شد.

به روز رسانی پنجم: آخرین نفر از خوابگاه رفتم.زهرا موند تا شوهرش بیاد دنبالش و من خداحافظی کردم و رفتم‌.اون ایستاد و هممون رو بدرقه کرد تا بریم و تهش موند تنها،میدونستم از این قضیه نفرت داره ولی دست روزگار آخرشم توی همین موقعیت قرارش داد.گریه کردم.راستش فکرشو نمیکردم گریه کنم ولی موقع خداحافظی از اتاق و بغل کردن زهرا،گریه کردم.تو اتوبوسم گریه کردم.

ولی هنوز اوج فاجعه رو نفهمیدم.شاید یه ماه دیگه وسط روزمره هام بشینم یه گوشه و زار زار گریه کنم.

به روزرسانی ششم: برگشتم خونه و چقدر به خونه احتیاج دارم.یه دور همه رو مجبور کردم برام هدیه فارغ التحصیلی بگیرن،کتابای ارباب حلقه ها رو به عنوان هدیه خودم ب خودم جا زدم،از بابا یه عروسک گرفتم و محمدم برام یه کیف خرید،پسر جنتلمنم.مامان هنوز زیربار نرفته،باید به تلاش خودم ادامه بدم.هنوزم بدن درد ولم نکرده و سرمای اون بیماری هنوز توی تنمه،سویشرت ضخیم میپوشم و با دوتا پتو میخوابم.

اتوبوس
اتوبوس

به روز رسانی هفتم:همه چیز رو هواست و من خسته ام.مامان میگه باید پشتکار داشت و من عصبی میشم و بهش پرخاش می کنم.از روابط انسانی خسته ام.باید برم یه گوشه،تنهاییمو پیدا کنم،باید به خودم تکیه کنم.تنهاییمو مدت هاست گمش کردم،باید برم پیداش کنم.

سال اول دانشجویی
سال اول دانشجویی

امتحانخواب
۲۵
۱۷
Hermione
Hermione
آرام و عمیق و آبی و امیدوار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید