بسم الله الرحمن الرحیم
انسان با دوتا چیز هویت پیدا میکنه؛دلبستگی هایی که داره و دلشکستگی هایی که داره.به نظرم اینا مهم ترین عواملی ان که چه در کوتاه مدت و چه در بلند مدت روی آدم اثر میذارن و مسیرش رو مشخص می کنند.
دکتر شکوری در یکی از صحبت هاش به نقل از توماس قدیس از مردی صحبت میکنه که به دیار مرگ رفته و هیچ زخمی نداره،فرشته ها ازش سوال میکنن،یعنی هیچی ارزش جنگیدن نداشت؟میگه آدمایی که زخم دارن«قصه»دارن.زخم یعنی: من بودم و زندگی کردم و تو،توی زخمه که میفهمی چقدر خودتو نمیشناسی.این معنای جدیدی بود برای کنکوری که به من آسیب زد.
نوشته بود استقلال داشتن در جوانی خیلی مفهوم جذابیه ولی نه برای کسی که تنها راهش اینه که استقلال داشته باشه.قصه ی رنج هم همینه،گاهی ما خودمون رو به چالش میکشیم یا رنج مختصری بهمون وارد میشه و گاهی رنج فراتر از درک ماست،خرد میشیم،رنج و زخم همیشه خوب نیست،گاهی خیلی بیشتر از ماست.
میرم تعلیم رانندگی،با مردی که سالهاست کارش همینه،بسیار دلسوزه و دقیق و با حوصله آموزش میده.گاهی با هم گپ میزنیم و میگه من بیست ساله تو خیابونام از صبح تا شب،خیلیا دارن کار میکنن،اما قشنگ انجامش نمیدن! میگه:ما آدم زیاد داریم اما آدم کاربلد کم داریم؛این حرفاش بهم معنای جدیدی برای درس خوندن میده؛کاربلد بودن. به دور و برم نگاه میکنم تا تعداد آدمای کاربلد اطرافمو پیدا کنم؛و یه معنای دردناک؛من آدم کاربلدی نیستم.
از خواب بیدار شدم و با محمد داریم شامی که پخته رو میخوریم،بهم میگه عزیزی!من امروز سه تا چیز خلق کردم،نودل عدس و فلان و فلان و فلان؛بهش میگم پس امروز یه آدم خالق بودی. و این بچه که نصف من سن داره با مفهومی آشنا شده که من با دو برابر سنی که دارم تازه بهش رسیدم.
میگه که آدم باید خدا پیغمبر بشناسه،ازش میپرسم یعنی چی؟ میگه یعنی وقتی یه چیزی داره بدونه کی بهش داده.
پایان.

