ویرگول
ورودثبت نام
fatemehrostami
fatemehrostami
fatemehrostami
fatemehrostami
خواندن ۲ دقیقه·۶ سال پیش

خواب های سرگردان

رو به روی من نشسته بود با روپوش سفیدی که روی آن لکه ای نارنجی تلو تلو می خورد؛درست پایین جیب سمت چپ.دست هایش را درون هم حلقه کرد و گذاشت روی میز.باید چندماهی از رنگ کردن موهایش گذشته باشد. ریشه ی سفید مشکی موهایش مدام مرا صدا می زد،اما احیاط می کردم تا سرم را به سمت صدا برنگردانم. گفت : از خانواده ات بگو. تو شبیه کدام یک از آن ها هستی؟ گفتم: تقریبا هیچ یک پرسید: می دانی که با جواب های کوتاه و نقطه های پررنگ آخر جمله هایت نمیتوانم کمکی بکنم؟ گفتم: بله! پس بگذار برایت بگویم مادر و برادرم شبیه به یکدیگرند. هر دو گویی در بطن یک ملحفه ی تماما سفید روییده اند.هیچ آثاری از تیرگی درون آن ها دیده نمی شود.یک پوسته ی ظاهری دارند که کپی درجه یک درونشان است. هیچوقت بدِ کسی را نخواسته اند حتی بد خودشان را. با تو چنان صادق اند که آینه با آن هاست. پدرم ... پدرم شبیه هیچ کس نیست حتی شبیه خودش هم نیست با اینحال اون هم کارهای خوب زیاد می کند. وسط حرفم را قیچی کرد _تو ! تو کجای این پازل نیمه کاره ای؟ سوال سختی بود!دوست داشتم باز هم سرسختی کنم. چرا باید به هر سوالی جواب بدهم! من ، من هستم. این کلیات ماجرا ست و مابقی هم به خودم مربوط است. به چشم هایش نگاه کردم شبیه زن های ستم دیده نبود، شبیه آنهایی که زندگی از پا درشان آورده است. این همان چیزی است که در میانسالی از خودم می خواهم. گفتم: من نیمه ای تاریک و نیمه ای روشنم. همیشه درون من نبردی از خیرو شر بوده و هست.گاهی یکی مغلوب و دیگری غالب است. گاهی هم بالعکس. تا وقتی بذر معنویات را گوشه ی ذهنم می پروراندم ،این حقیقت را انکار می کردم،نیمه ی تاریکم را ، این نبرد را، اما از وقتی که اولین گاز را به سیبم زده ام پرده ی مات جهانم کنار رفت. الان به وضوح من هستم!با کوله باری از مهره های سفید و سیاه که برای هر کدامشان زحمت کشیده ام. این ها حاصل اندوه ، ستم ها ، سکوت، شادی، غم و اشک های من است. همه شان را دوست دارم. با لحن سرزنش باری گفت: همه شان را؟ حتی مهره های سیاه را؟ گفتم: حتی مهره های سیاه را دوباره به چشم هایش نگاه کردم.می توانستم آخرین دیوار استخوانی جمجمه اش را ببینم . جز دانه های شفافِ بی رنگ چیزی در سرش نبود.

#فاطمه_رستمی

پ ن : اولین بار که او را دیدم . تازه از لباسش متولد شده بود. لبخندش می درخشید. از خواب بیدار شدم کانال ما? @dastneveshtearm

۹
۰
fatemehrostami
fatemehrostami
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید