fatemehrostami·۶ سال پیشخواب های سرگردانرو به روی من نشسته بود با روپوش سفیدی که روی آن لکه ای نارنجی تلو تلو می خورد؛درست پایین جیب سمت چپ.دست هایش را درون هم حلقه کرد و گذاشت رو…
fatemehrostami·۷ سال پیشچقدر میتوانی خوشبخت باشی؟در نهان خانه ی جهان صحبت از بلندی گیسو نیست لطافت دستان تو پیش افکار ظریف مردمان رنگ می بازد حتی نمیتوانی چمدان لباس های ترمه و گلدوزی…
fatemehrostami·۷ سال پیشمن چیزهای معمولی را بخاطر نمی سپارم بخاطر ندارم از روز های گرم تابستان بود یا خنکای بهار . من چیزهای معمولی را بخاطر نمی سپارم. خوب یادم می آید گوشه ی لبت جای کمرنگ زخمی ق…
fatemehrostami·۷ سال پیشمن هیچ چیز نمی دانمنمی دانم من هیچ چیز نمی دانم ... وقتی کسی این جمله را می گوید یعنی چندین بار زندگی را به پایان برده و هربار به نحوی منطق او پایمال شده است…
fatemehrostami·۷ سال پیشمن یک زن هستمتو یک زن هستی سعی نکن از خودت یک مرد بسازی! این جمله برای خیلی از ما عبارت اشنا و دردناکی ست . برای گروهی از ما که هوای خودش را دارد ، تنها…
fatemehrostami·۷ سال پیشسیل ؛ نتیجه ی قهر خداوندحاج اقا عبایش را مرتب کرد . دستی به محاسنش کشید و با صدایی سرزنش گر گفت :خدا قهرش گرفته والا. والا این همه بلا و سیل از کجا آمده است. هی نا…
fatemehrostami·۷ سال پیشناگهان سفر ...از آن دست تصمیم های ناگهانی بود.هر کسی که دست کم یک هفته را با من گذرانده باشد ، این حالت ها را می شناسد.چمدانم را بستم و به سمت ترمینال را…
fatemehrostami·۷ سال پیشاگر یک قدم دیگر عقب تر بروید !خیلی چنگی به دل نمی زد .یک دختر ریزه میزه ی مو طلایی که جسارتش از این بدن ظریف سر می رفت .دخترک تنهایی بود .علاقه ای به عروسک های باربی ،…