حاج اقا عبایش را مرتب کرد . دستی به محاسنش کشید و با صدایی سرزنش گر گفت :خدا قهرش گرفته والا. والّا این همه بلا و سیل از کجا آمده است. هی ناشکری! ناسپاسی! هی بگویی ندارم! گران است ! از تمام عالم و آدم بنالی ...مسعولین زحمت کش را مقصر بدانی . ای آقا کجای دنیا چنین مردمی دارد؟ همین کشور های کمونیستی را ببین! مردم دو شیفت کار می کنند تا بخورند و نمیرند. کجا تفریح و زیارتی دارند؟ دارایی ها را نمی بینیم ، چشممان دنبال یک قران دوزاری ست که نداریم.
من با حوصله سیب پوست می کندم و تمام تلاشم را کردم که خودم را وارد بحث نکنم اما حاج اقا گفت : شما جوان ها ! انگشت اتهام را به سمت من گرفت .شما باید حواستان را جمع کنید .زندگی با قناعت سیره ی پیامبر است.
گلویم را صاف کردم و گفتم : حاج اقا ،آدم هیچوقت سر از کار خدا در نمی آورد . نمی داند چه او را خوشحال می کند چه چیزی ناراحت.حاج آقا پرسید یعنی چه؟ پدر درآمد که برو یک استکان چای دیگر بیاور. حاج آقا خسته است ،اینقدر او را به حرف نگیر. در نگاه پدر التماس توام با خشم بود.
گفتم چای زیادش کم خونی می آورد . حالا که حاج آقا اینجاست بگذارید از حضورشان استفاده کنیم.حاجی عمامه اش را روی سرش تنظیم کرد و گفت : وظیفه ی ما ،پاسخ به سوالات این بچه هاست. می فرمودید سرکار خانوم.تریبون رسیده بود به من و باید از خجالتشان درمی آمدم. گفتم : راستش حاجی من که هیچوقت خدا را نفهمیدم. نمی دانم شاید دیگر پیر و حواس پرت شده است. دلش از چیزهایی می گیرد که عقل ما به آن نمی رسد. تا به حال فکر کرده اید که چرا خدا دلش از اختلاس ،فساد،حق کشی،مردم فریبی،کم فروشی و دروغ آقایان نمی گیرد اما ناله ی فقر و بی کسی مردم بهش برمیخورد؟!عجیب است والا.ناله مادران داغدار را شنیدو سکوت کرد. پینه ی دست های کشاورز را دید و به رویش نیاورد . سرمایه ی کشور را بلعیدند و با آنها بود.ما که چیزی نگفتیم. چرا دلش از ما گرفت؟! من ....
صدای تلفنم از اتاق کناری بلند شد. عذرخواهی کردم ،رفتم ببینم چه کسی ست. روی گوشی شماره ی پدر بود که با رسیدن من به اتاق به خاموشی رفت.
#فاطمه_رستمی