ویرگول
ورودثبت نام
fatemehrostami
fatemehrostami
fatemehrostami
fatemehrostami
خواندن ۱ دقیقه·۷ سال پیش

من چیزهای معمولی را بخاطر نمی سپارم

بخاطر ندارم از روز های گرم تابستان بود یا خنکای بهار . من چیزهای معمولی را بخاطر نمی سپارم. خوب یادم می آید گوشه ی لبت جای کمرنگ زخمی قدیمی دهن کجی می کرد اما رژ قرمزت زمختی اش را می شست . از روی عمد گذاشته بودی شالت بیافتد و مدام انعکاس تصویر خودت را درون پنجره می پاییدی . دخترکی چندی ساله که خیلی هم زیبا نبود اما نمی توانم بگویم با شکوه نبودی؛ تو زلال ترین صفحه از باور کودکی هستی که هرگز نافرمانی نکرده است.

این را از ناخن های جویده شده ات هم میشود فهمید، سالهای زیادی را خود خوری کردی و نهایتا به همین آزادی مشروط رضایت دادی. تو شبیه تکه های بریده ی مادرت نیستی؟ هنوز این زن را بخاطر دارم. کسی که تو تلاش میکنی رد پای آن را از دامنت پاک کنی تا به خودت ثابت شود مثل او زندگی نمیکنی و دلت نمیخواهد حتی ذره ای شباهت بین سرنوشت شما دونفر باشد.

پایان تلخ داستان تو به کجا می رسد؟

راستی! زندگی جدید مبارک ....



۱۱
۰
fatemehrostami
fatemehrostami
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید