
هرسال که نزدیک اسفندماه میشدیم ،به وجد می آمدم گو اینکه همه چیز قراراست ازنو شروع شود.
انگاراسفندماه نویدبخش نزدیک شدن سال نو وروییدن مجدد ما بود.
هرسال با شوروشعفی زیاد به استقبال سال جدید می رفتم ،هنوز امیدوار ازاینکه من هنوز نفس میکشم ،من امسال را بیشتر می دوم من می دوم قول می دادم به خودم ومی دویدم .هرروز تلاش هرروز کار هرروز مطالعه هرروز فکر وفکرو فکر...
امسال هم اسفند دارد ،مثل هرسال .نزدیک است درپی آن سال نو می آید.من این اسفند را نمی خواهم .کاش چشمانم بسته میشد .کاش روییدن جوانه ها رانبینم .کدام سال نو...کدامین نوروز
من دیگر عهدی باخودم نمیبندم .کاش فقط امسال که مارکه نه،نیش مار بود تمام شود.فقط برود.چه زهری به ماپاشید.چه داغی بردلمان گذشت .۱۴۰۴ منحوس ترین سال عمرم بود.کاش باهمان غروب جمعه ۲۹اسفندکه میرود برود ودیگرتکرار نشود.ما سال نونمی خواهیم فکر نو میخواهیم .خسته ازاین عقاید پوسیده ایم .ذهنمان تحمل این همه غم راندارد.فولاد هم بودآب میشد.ماکه هرسال نرسیده ایم ،ماکه آرزوهایمان زنده به گورشد،امسال راهم نمیخواهیم .فقط رها یمان کنید..
D.S