روز ازسر بی صبری وخستگی مشغول مرتب کردن گلدان ها بودم که ناگهان چشمم به تسبیح مادربزرگم افتاد که کنار میز گذاشته بودم. تسبیح رابرداشتم ودردستم فشردم .قطرات اشک ناخواسته روی گونه هایم جاری شد.چقدر دلم برای آغوش گرم وپرمهرش تنگ شده بود.بااینکه پیرشده بود ولی زیبا بود وآن قلب مهربانش.آخ اگر زنده بود چقدر حرف برایش داشتم .چقدربی مهری دیده بودم ودم نزده بودم وبالبخند ازکنارتمام مشکلات رد شده بودم.
ناگهان یادحرفش افتادم که می گفت گلهای قالی رومیبینی هرکدام یک رنگ دارند شاید دوگل قالی هم مثل هم نباشد.ولی همه گلهای قالی هستند.هرگاه ازهمه جا ناامیدشدی بدان هرکسی به یک صورت بامشکلاتش میجنگد فقط رنگ آن فرق میکند اگر گوهروجودت رایافتی هرچیزی برایت مشکل نیست.هرکسی برایت مهم نیست.نگین انگشتری میشوی که فقط گوهری قدرش رامیداند.پس نترس وخروشان ادامه بده🌱❤️