ویرگول
ورودثبت نام
دنیا
دنیاحسابداری که عمری نمیخواست حسابدارباشد...
دنیا
دنیا
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

درس عصبانیت..

چندروز پیش باکسی که عمری باعزت واحترام باهم برخوردمی کردیم ،سریک مسئله مهم به اختلاف نظر رسیدیم.آدمی بود که سالها میشناختمش .نان ونمک هم راخورده بودیم .هروقت که قبلترها بحثمان میشد ،همیشه این من بودم که کوتاه می آمدم وسریع صحبت راکوتاه می کردم تا آزرده خاطرنشود ،که نرنجد ،که فکر نکند مقابلش ایستادم ...

اما آن روز کمی بحثمان بالا گرفت ،دلم میخواست ببینم چه میکند،چه میگوید،پس ذهنش چه میگذرد ؟

این بار بعدازصدبار مراعات من ،آیا اوهم مراعات حال من را میکند؟

بماند عصبانی شد وناگهان گو اینکه قفل زبانش بازشود،باخشم هرآنچه درصندوقچه ذهنش تلمباربود را بیرون ریخت،مثل سیلابی که می آید وهرآنچه هست ونیست را نابود میکند.قیافه مات ومبهوت من دیدن داشت ،یک آن نشناختمش .تمام رفاقتمان فروریخت.

خودش بود ؟این همه حس مدفون شده ،این همه نفرتش از من بود،آه چه ساده بودم من که فکر میکردم تمام آن صبوری ها را ،محبت ها را ،تمام تلاشم برای شادبودنش رابه پای مهرم به خودش گذاشته .

تمام آنچه بودونبودرا ،تمام حرفهایش را،تمام حسشرا، به سرم فروریخت ورفت.من مات ومبهوت مانده بودم .اشک هایی که فقط سرازیر شده بودندبی صدا..وسکوت بود وسکوت.

آدم تا پیرهم بشود هرروز تجربه ای به دفترعمرش اضافه میشود.آدمها راباید درعصبانیت شناخت ،آنجا که از زور خشمشان دهانشان رابازمیکنند،آنجا که نقاب می افتد،شاید در دعوا حلواپخش نکنن ولی حقیقت راچرا...

تکلیف خودت باخودت مشخص میشود،میبینی چخوب شدرفت .ِآنگاه تمام ذهنت راجمع میکنی درپستوی عقلت میگذاری دریچه احساس راقفل میکنی وادامه می دهی...

چون قرار نیست توهمیشه دیوار کوتاه ماجرا باشی وسکوووت کنی...بگذار ازدستت بدهند.سالها طول میکشدتادریک غروب پاییزی باحسرت بنشینند

وخاطراتشان باتورا مرور کنندواینبار درغمت بمانند.‌‌.

اختلاف نظرعصبانیتمعرفترفتنشکست عشقی
۰
۰
دنیا
دنیا
حسابداری که عمری نمیخواست حسابدارباشد...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید