وقتی که فرزند داری گویی که یک قسمت ازقلبت بیرون ازتو درحال تپیدن است.
راه میرود ،میدود ،نافرمانی میکند، تورا به ذوق می آورد وگاهی دلت رامیشکند.توناراحت نمیشوی اخر یه قسمت ازقلب خودت هست .یک گوشه ازوجودت .خون تودر رگهایش جاریست .اورا می ستایی.گو اینکه نورچشمانت است. آخ از آن نورچشمانت .اورا سزاوار بهترین ها میدانی.لقمه ازدهانت میگیری وبه اومی دهی مبادا برایش کم گذاشته باشی.اورامیبوسی ومیبویی وباحض وناز اورانگاه میکنی .سزاوار بهترین میدانی اش.گواینکه همتایی نداشته.نگاهش میکنی وچون آیینه خودت رادروجودش می یابی.
توموهایت سپیدمیشود واوبزرگ میشود.توقلبت تیرمیکشد واوزیبا میشود.ازهمه چیزمی هراسی .همیشه نگرانی.چه میشود چه میکند چه خواهدشد.ناگهان به خود میآیی میبینی که پیرشده ای مدت هاست که بندناف رابریده اند واو ازتوجداشده .با غرور نگاهش میکنی .دردعاهای شبانه ات اشک میریزی وآرزو میکنی که عاقبت بخیر شود.گرفتاراغیارنشود.دلش رانشکنند.اورا والا بدانند .زیرا او به دندان گرفته ای وبزرگ کرده ای.اومی رود صاحب آشیان خودش میشود.ازدور اورا میبینی وکیف میکنی ازبودنش ...دیگر سپیدی مومیشود زیبایی .چین صورت میشود نشان تجربه های تو .ودر آخرمیفهمی که شایدبیهوده به دنیا نیامدی .انسانی راتحویل داده ای که شاید بتواند دنیای درونش رازیبا بسازد وازپرتو وجودش اطرافش نیز آگاه شود..تورسالتت به پایان می رسد وشاید کمی آرام شوی....