ویرگول
ورودثبت نام
دنیا
دنیاحسابداری که عمری نمیخواست حسابدارباشد...
دنیا
دنیا
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

کودکی که نترسید...



مدتیست فارغ ازهیاهوی جهان درسکوت ایستاده ام .نه رمقی برای دویدن است ونه حوصله ای برای ادامه.

به دویدن بقیه نگاه میکنم . درجا زدن همیشه هم بدنیست.بهترین فرصت است برای تفکر.

به کودکی ام فکر میکنم ،چه چیزهای کوچکی دلخوشی ام بود.عروسکی باموهای زرد ولبهای قرمز.چقدر دوست داشتم شکل عروسکم باشم .باآن لباسهای زیبا.همان عروسکی که اینقدر برایم زیبابود را ده بار ازهم جداکردم ودوباره ساختم .از ساختن وخراب کردن نمیترسیدم.ازدست دادنی برایم وجود نداشت.گو اینکه همه چیز همیشگی است.پدر ومادر و دوستانم ..هیچگاه به نبودنشان به سوگشان فکر نمیکردم .بچه بودم ودر رویای بازی .

ازاینکه زیرباران بروم وخیس بشوم.یاپایم در جوی فروبرود واهمه ای نداشتم .حتی ازتنبیه نمی ترسیدم.شیطنت می کردم.به دورازچشم مادرم ازدر ودیوار بالا می رفتم.گربه رابغل می کردم ونوازشش می کردم.بزرگتر شدم ،محتاطتتر.دیگر اگر قرار بود کاری راانجام بدهم ازشکستس می هراسیدم .اگر قرار بود راهی را بروم ،سبک وسنگین می کردم.وبزرگسال شدم .دیگر نوازش حیوانات خوشحالم نمی کرد.به نحوی میترسیدم ازنزدیک شدنشان.عروسکم دیگر همه دلخوشی ام نبود. الان که فکر میکنم‌ تاوقتی کودکی دلخوشی هایت زیادندوغمهایت کم.چون همه چیز را سفید میبینی.هیچ چیز برای توتمام نمیشود .همه چیز شروع است .همه چیز ابدی است ،حتی دلخوشی ها.

بزرگ که میشوی رنگ همه چیز خاکستری است .بگذرد سیاه هم میشود.حتی محبت های رنگ به رنگ هم خوشحالت نمی کند.چون به دروغین بودنشان واقفی.ولی کاش به همان سادگی کودکی مان بودیم .هرمحبتی را دوست داشتن فرض میکردیم وبدون ترس می دویدیم وزمین میخوردیم وبعداز گریه برای زخم شدن زانوهایمان ،باز برمیخاستیم وبه دویدن زیرباران ادامه می دادیم.نمی ترسیدیم ،نمی ترسیدیم ...

ریشه همه بدبختی هایمان ازترس هایمان شروع شد.

ترس از ندیده شدن.ترس از ازدست دادن .ترس از تحقیر.ترس ازگم شدن درتاریکی ...

حیف که تمام شد کودکی مان .درکوچه پس کوچه های این شهر بچه هایی بازی کردند که شاید دیگر نباشند.آنها نترسیدند .دویدند ورسیدند.ولی ماهستیم ودیگر هیچ چیز مارا شاد نمی کند.من این راخوب فهمیده ام.

کودکیسوگ
۳
۰
دنیا
دنیا
حسابداری که عمری نمیخواست حسابدارباشد...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید