
مادرم هفت ماهه ومرا باردار است ،که ناگهان من به این فکر افتاده ام که به دنیابیایم.اخر حسی درآن جهان مرموز میگفت: که برایم دراین جهان فرش قرمز پهن کرده اند.حالا ازمادرم انکار که چه وقت زایمان است ،ازدکتراصرار که باید دنیا بیاید.من اینجا راصبر نکردم ودریک روزپاییزی باجثه ای نحیف به دنیا آمدم .صبرنکردم ودنیا آمدم فقط فرش قرمزی ندیدم .تا آمدم از آب وگل دربیایم جنگ شد .احتمالا درذهن بی زبان خودم میگفتم، اینها چه صداهایی هست که میشنوم،چراهمه پریشانندحتماگفتند صبر کن تمام میشود .تمام شدولی خب ۸سالی طول کشید.مدرسه پراز معلم های بی اعصاب وخسته بود ،چقدر زجرکشیدم فقط تعصب بودوخشم .گفتم نمیتوانم ،نمیخواهم اما گفتند: صبرکن میروی دانشگاه وجو تحصیلی کاملا عوض میشود.
البته باهزار خرخوانی دانشگاه قبول شدم ،برورویی هم داشتم ،اما سهمیه نداشتم .پس رشته ای که دوست داشتم قبول نشدم .گفتم من این رشته را دوست ندارم .ازاجبارقبول شدم .گفتن صبرکن عادت میکنی ،عوضش کار برایش زیاد است.درسم تمام شد.شروع کردم دنبال کار گشتن .کارنبود.گفتم : پس گفتین کار برای این رشته ریخته .گفتن صبر کن پیدا میشود.اخرسابقه کارنداری.درضمن دردوران سازندگی پس ازجنگ هستیم.صبرکن کارپیدا میشود.تادرخیابان راه میرفتیم گیرمیدادن که مویت پیداست .گفتم آخراین دیگر چه بدبختی است گفتند : صبرکن رییس جمهورجدید آزادی رابه ارمغان می آورد.ماکه چیزی ندیدیم ولی خب صبرکردیم.بعد ازچندسال یک کار حسابداری دریک کارخانه برایم پیدا شد .دراین عرصات پدرم مریض شد .همیشه نگرانش بودم .گفتن صبرکن خوب میشود.خوب نشد،پرکشید ورفت،واین آغاز صبرهای ادامه دا من بود .صبرکردم برای همه چیز درزندگی، درسختی،درعشق ،دلم میخواست مادرشوم .دکتر گفت صبرکن .حالم خوب نبود .صبرکردم وعزیز دلم همه وجودم نفسم به دنیا آمد.گفتم کاش بزرگ شود ورعنایی اش راببینم .گفتن صبرکن بزرگ میشود.وبزرگ شد وپسری مهربان ودوست داشتنی .میخواستم کمی درکارم پیشرفت کنم گفتن صبرکن اوضاع مملکت ناجوراست .صبرکردم.بدتر شد .بدوبدتر شد .تاجنگ شد .گفتم مهاجرت کنیم گفتن صبرکن مملکتمان درست میشود .گفتم زندگی ام راچکنم گفتن صبر کن درست میشود .فکر میکنم روزی هم که بمیرم می گویندصبرکن مرده شور نیامده تا کارهایت بشود وراهی ات کنیم .ماکه همه عمرراصبر کردیم ولی ازصبر جگرمان پاره پاره شده.روزی که ازاین جهان بروم بابت تمام این صبرهایم دوچای قندپهلو میریزم ومینشینم سالها باخدایم حرف میزنم .چون فکر میکنم دیگر صبرم تمام شده ودلم میخواهد جواب این همه سوال بی سروته رابدانم....
آن موقع دیگرصبرنمیکنم ،فقط میپرسم وجوابم رامی خواهم.