خب دیگه باید برم
کجا ؟
دانشگاه
کجا ؟
میبد یزد
چه رشته ای؟
مهندسی کامپیوتر
کی ؟
فردا
خوشحالی؟
اره
غمگینی ؟
اره
میری؟
اره
میای؟
اره
باید برم باید جدا بشم از هرچی داخل خونه کوچیک ماست
باید برم باید جدا بشم از لبخند های بدونه نیم کاسه زیرش
از چایی های میان پله عصر ها با عمه
از دویدن از پله ها و رفتن در خانه مادر بزرگ و صحبت های پر از شوخی و خنده با عمه
از خواهر همیشه غرغرو و ریزه میزه عزیزم
از صدای فاطمه فاطمه گفتن مادرم
از قوری عزیز چایی روی اجاق که همیشه پذیرایم بود
از صدای قربان صدقه های من دراوردی پدرم
از شوخی های گاه و بیگاه پدرم با هر موجود جاندار و بی جانی
از آش رشته های پنج شنبه عصر ها همراه اهل خانه
از صدای بازی بچه ها داخل پارک خانه
از حیاط خانه و درخت انگورش از گل محمدی بالای سر حوض و گل های صورتی رنگش
از مهربانی های بی دریغ پدرم پدر عزیزم
از اتاق پشتی و پنجره رو به کوه های بی درخت
از دیوار پر از نوشته های رنگارنگ خودم
از دفتر خاطراتم که شاهد خیلی چیز ها بود
از آیینه آشپز خانه که همیشه زیبا نشانم میداد
از ایوان خانه که شب هنگام شاهد خلوت من با خدایم بود
از یخچال خانه که شاهد هوس های گاه گاهم بود
از بالشتم که شاهد افکار در هم ریخته شبانگاهیم بود
از در های خانه که نگریستند همه چیز را ولی دم نزدند
از گذشت های باور نکردنی مادرم
از مهربانی های مادرانه خواهر بزرگ ترم
از قالی نیمه بافته مادرم که هر از گاهی خفتی به ان میزدم
از خانواده عزیزم
از مادرم
از پدرم
از خواهر بزرگم
از خواهر کوچکم
از عمه ام
از مادر بزرگ هایم
از دختر عموی کوچکم
از خاطراتم
از همه چیزم
از نفس هایم
سخته خیلی سخت
اشک ها راه خود را روی صورتم جسته اند می اید فوج فوج
فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه دل کندن از چیز هایی که 18 سال با هاشون زندگی کردی
نمیدونم چی بنویسم اصلا چی میتونه توصیف کنه این حجم از غم رو غم جدایی ...
همیشه خونده بودم برای بدست اوردن چیز جدید باید بها بدید اما فکر نمیکردم اون بها جدایی باشه
درسته چند ماه دیگه دوباره برمیگردم اما نمیدونم دلم از همین الان برای تمام ادمایی که میشناسم حتی اونایی که در حد یک اسم هستن تنگ شده
...
...