گاهی فکر میکنم چقدر دلم میخواهد گریه کنم تا خالی شوم، چند ثانیه بعد یادم میاید خالیتر از این که نمیشود! تُهیتر؟ هرگز. از اولین اشکهایم برای خاطر تو یا از اولین اشکهایی که از تو شروع شد گمانم ان قطرههایی بود که روی دفتر مشق میافتاد. چرا؟ نه تند حرف میزدی و نه هیچ، اما اشکهایم بدونِ اجازه و بیمقدمه تمامِ صورتم را میپوشاندند. دیروز با خودم فکر کردم برای چه دارم میگریم؟ برای خودِ تو یا برای ارتباطم با تو؟ اصلا اشکهای من نه مقدمه میشناسند و نه دلیل، راهِ خودشان را میروند.انجا که این دانههای کوچک و بیجان که خرجِ کشتنشان یک دستمال کاغذی بیشتر نیست، انطور به هقهق میاندازنم از خودم میپرسم چه چیز من را تُهی میکند؟ این اشک؟ این دانههای بیجان؟ یا دلیلِ پشتِ این اشک؟ این اشک برای تو است؟ برای تو و ارتباطِ بینمان که هیچ شباهتی به ارتباطِ میانِ باقی باباها و دخترها ندارد؟ یا برای خودم؟ برای خودم که رابطهام با بابا شبیه رابطهی دوستان و همکلاسیها و اطرافیانم با باباهایشان نیست؟ من جِداً از برای چه میگریم؟ این فلکهی چشمانم قبل از اینکه باز شود از خود دلیل نمیخواهد؟ از خود نمیپرسد برای چه اشک روی گونهها بغلتانم؟ نمیپرسد چرا باید دخترک را در خیابان به هقهق بیاندازم؟. من هرچه اشک میریزم و این دانههای فانی هرچه روی گونه میغلتند من را خالی نمیکنند، من خالیام، خالی و در تُهیترین حالتِ ممکن. اما سنگی بینهایت سنگین راهِ گلویم را بسته. سنگی که با هیچ سنگشکنی از بین نمیرود. سنگی که در عینِ تُهی بودن روحِ من را ان، چنان سنگین میکند که گویی دخترکی لیچِ اب از دریا خود را به روی ماسهها میکشد، روزها و ماهها و سالها، اما تا صورِ اسرافیل هم به ساحل نمیرسد.
۵ تیر ۱۴۰۵
- ۶