𝐑𝐚𝐡𝐚·۱ ماه پیشلبخندی از جنس اشک.کاش میتوانستم چشمانت را با واژههایی وصف کنم که گویی آسمان را در خود جای دادهاند، کاش میتوانستم حالِ شیرینِ بودن با تو را به کلامی بیاور…
خیال نویس·۱ ماه پیشجایی میان اشک و کاغذروزی را که دیگر جواب زنگ ها و پیام هایم را ندادی یادم هست؛ پر از خشم بودم، پر از دلخوری، پر از سوال های بی جواب... فکر می کردم چه چیزی می ت…
Yosra_ Eastern lady·۱ ماه پیشاشکجرعه جرعه داده ام اشک به نوش ورقم قطره قطره زاده شد اشک ز چشمان تَرَمدانه دانه برگ ریزان شد تُراب دل منرفته رفته خم شدش آن بید و سرو حال من…
✨دختر آهو🌱·۱ ماه پیش✨ داستان کوتاه: اشک گمشدهقسمت اولآسمان آبی بود، یا شاید هم بنفش. نور خورشید از لابهلای شاخ و برگهای درخت بید میتابید و تلاش میکرد به زور چشمهای پسرک را باز کن…
✨دختر آهو🌱·۱ ماه پیش✨ داستان کوتاه: اشک گمشدهقسمت دومپسرک چشم گرداند و نگاهی به مردم اطراف شهر انداخت. آهنگر از مغازهاش بیرون آمده بود و سر بیمویش را میخاراند._ چرا کسی تا حالا اشکش…
Habib Karimi·۱ ماه پیشروبان قرمز ۳.اول مهر بود. من از آن شهر رفتم به شهری دورتر از تاتی. سال دوم دبیرستانم شروع شد.خواهر تاتی و شوهرش هر دو معلم بودند. تقریباً هر صبح که به…
مجید حسنی·۱ ماه پیشکودک درون را نکش!خاطرم هست در دوران گذر از کودکی به نوجوانی دوست داشتم مرد باشم، حتی نشستن و راه رفتن پدرم را تقلید میکردم، به دسته کلید و کیف پول علاقهی…
گنجشک·۲ ماه پیشنامه چهارم به اشکبه اشک،تو از شریفترین چیزهای این جهانِ بیشرم هستی؛ نه چون پاکی، نه چون معصومی و نه حتی چون همیشه راستگو، بلکه چون در قامت تو، بدن، پیش ا…