ویرگول
ورودثبت نام
Fateme
Fatemeدانشجوی خسته بیحوصله. اندکی کتابخوان. اندک‌تری فیلم‌باز‍ِ سریال بین. متخصص بافتن و اظهار نظر کردن
Fateme
Fateme
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

با ماشین خراب به سمت عروس

میگن از هیجان انگیز ترین روز‌های زندگی یک آدم زمان خواستگاریشه اونم نه با هر کسی، با کسی که دوستش داره.

اما همیشه روزگار یک جورییی میچرخه که تو همیشه در حسرت به قول ما اصفهانیا دوست بداری‌های زندگیت بمونی.
همیشه زندگی بر وفق مرادت نمیچرخه.

یک هفته تمام ما در حال سرو سامون دادن به خونه بودیم. چه دیوار‌هایی که برق افتاد و چه فرش‌هایی که نو شد و چه اتاق‌هایی که مرتب.

بله درسته که اینها روزمرگی‌های هر زنی هست اما تمیزی خواستگاری یه چیز دیگه است. بنده به عنوان عروس کلی زحمت کشیدم برای اینکه مطمئن بشم میخوام تا اخر عمرم همچین کارایی رو بکنم یا نه!


ساعت ده صبح بیست و دوم اردیبهشت

زنگ خورد.

اما جونم براتون بگه زنگ آیفون نبود زنگ تلفن همراه پدر عزیزم بود و پشت خط گفتن ماشینمون وسط جاده خراب شده. بله دوستان جاده دور و دراز بود‌ و دقیقا یک ساعت و نیم مونده به خونه ما ماشین دیگه روشن نمیشه. گفتم که همیشه چیزایی که دوست داری ازت دورن.

ماشین خراب شده بود وسط بیابون برهوت. اون زمان یه تعطیلی هم بهش خورده بود که هیچکسی نبود.

اوه اوه، شانسم گفت که با آدمای بدبینی رو به رو نشدم وگرنه خرابی ماشین و به فال افتضاح میگرفتن و میگفتن این عروس قدمش شومه و سر ماشین خرابشون رو به زور کج میکردن تا یه موقع خدایی نکرده به سمت خونه ما نیان.

البته الان ناله و شیون زیاد دارم. اون زمان تا این حرف و شنیدم گفتم اخجون من خوابم میاد و رفتم خوابیدم. دوساعت تمام!!

اگه بخوام داستان رو از زبون اونها بگم اینطوری بود که

« ماشین خراب شد. هیچکس نبود. دست گل داشت پیر میشد. ما خسته شده بودیم. آب نداشتیم بنابراین تمام میوه‌هایی که همراهمان آورده بودیم خوردیم. دیگر خانه شما جایی نداشتیم که چیزی بخوریم. تنها و سرگردان در بیابانی بی آب و علف  منتظر تعمیرکار بودیم، شاید بیاید. شاید هم نیاید. یک ساعت گذشت. تعمیرکار آمد. گفت شانستان گفته. خدارو شکر موتور نسوخته است. ماشین را تعمیر کرد. و ما راهی اصفهان شدیم».

بله ادامه داستان در خانه ما بود. زنگ‌رو زدن و چییی؟ من هنوز خواب بودم.

دیگه قیافه خودم خیلی یادم نمیاد چون تازه از خواب بیدار شده بودم هنوز در هاله‌ای از ابهام، سرگردان در رویا بودم. و بسیاررر گرسنههه.
یعنی اگر خیلی خوب به من از ابتدای داستان توجه کرده باشید متوجه میشید که من بعد از خوابم دیگه خیلییی برام مراسم مهم نبوده حتی یادم نمیاد قیافم‌چطوری بود وقتی سلام میکردم.
فکر‌ میکردم در خواب عمیقی هستم و چند دقیقه دیگه بیدار میشم.

میدونید کی فهمیدم که اینا واقعی بوده وقتی یه عالمه باقلوای خوشمزه دیدم تو یخچال هست. اخه دست دوماد تو خوابم یه بسته بزرگ باقلوا بود.

بله این هم از بزرگترین روز زندگی بنده در مواجهه با خانواده آینده همسرم که خرابی اتومبیل عزیززز باعث شد تمام قرو قمیش و ناز و ادام پودررر بشه بره هوا.
هر چی فکر میکنم یادم میاد وقتی رفتیم با دوماد حرف بزنیم شروع کردم میوه گاز زدن.

اونم هر هر میوه‌ای! زردآلو!!!!.
نصف صورتم با زردآلو یکی بود.
گفتم که واقعا گرسنه‌ام بود.
امیدوارم این بخش  از زندگیم جزو خوابم باشه نه واقعیت.

ولی خب دیگه روزای خوب میان و میرن این روزای عجیبن که همیشه تو ذهنت میمونه.
امیدوارم ماشین هیچکدومتون متوقف نشه با سرعت به سمت خوشبختی حرکت کنه.
اینکه من نتیجه غایی رو از خواستگاری اعلام نمیکنم چون ماجرا‌ها سر دراز دارند.

ماشیندنده عقب با اتو ابزارعروسیخواستگاریخاطره
۶
۴
Fateme
Fateme
دانشجوی خسته بیحوصله. اندکی کتابخوان. اندک‌تری فیلم‌باز‍ِ سریال بین. متخصص بافتن و اظهار نظر کردن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید