ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه امیری
فاطمه امیری
فاطمه امیری
فاطمه امیری
خواندن ۵ دقیقه·۵ ساعت پیش

«موش ها و کتاب جادویی»

«چنگل موش ها»
«چنگل موش ها»

نویسنده: [فاطمه امیری.]

📌 این داستان در سه قسمت منتشر می‌شه.

..................................................................

📚 قسمت اول: شهر موش‌ها و سه شیطون کوچولو

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ‌کس نبود.

قصه‌ها رو می‌گن که همیشه یه شروعی دارن. این قصه‌مون از یه جای دور شروع می‌شه، از جایی که دنیاشون پر از ماجراجویی بود.

توی یه گوشه از این دنیای بزرگ، توی دل یه جنگل سرسبز و زیبا، درخت‌هایی بودند که انگار سرشون به آسمون می‌رسید. برگ‌های سبزشون وقتی باد می‌وزید، صدا می‌دادن؛ انگار داشتن آواز می‌خوندن. گل‌های رنگارنگ همه‌جا بود و پروانه‌ها دورشون می‌رقصیدن.

این جنگل پر از راه‌های پیچ‌درپیچ و جای‌های نرفته بود. هر درخت یه قصه داشت و هر بوته یه راز. اگه خوب گوش می‌دادی، می‌تونستی صدای جویبارهای کوچیکی رو بشنوی که از لای سنگ‌ها راهشون رو پیدا می‌کردن. جنگل مثل یه چتر بزرگ سبز، سایه‌اش رو روی همه انداخته بود و نور خورشید از لای برگ‌ها به پایین می‌تابید و روی زمین نقش‌های قشنگی می‌کشید

(شهر موش ها)
(شهر موش ها)

و در این جنگلِ پر از راز و ماجرا، شهری کوچک وجود داشت به نام «شهر موش‌ها».

خانه‌های موش‌ها مثل قارچ‌های کوچیکی بودن که در دل جنگل سبز شده بودن. بعضی زرد، بعضی آبی و بعضی صورتی! هر خونه یه دودکش کوچیک داشت که صبح‌ها از اون دود سفید بلند می‌شد؛ یعنی تو هر خونه‌ای صبحونه آماده می‌کردن.

برای ما موش‌ها، شهر کوچک و دنجمون بزرگ‌ترین شهر دنیا بود. خیابون‌هاش اونقدر عریض بود که دو تا موش می‌تونستن کنار هم راه برن. درخت‌های اطراف شهر مثل دیوارهای بلند، از ما محافظت می‌کردن.

اما تو این شهر آروم، سه تا موش کوچولو همیشه یه جور خاص بودن…

🐭 معرفی سه موش ماجراجو

۱. کوبا: لاغر و خاکستری، رئیس گروه و خیلی شیطون. همیشه فکرهای خطرناکی توی سرش بود و مسبب اصلی دردسرها اون بود. کوبا یه کتاب علمی پیدا کرده بود و می‌خواست به همه ثابت کنه موش‌ها می‌تونن موشک بسازن! 🚀

۲. سوسون: دختر رئیس شهر، ظریف و رویاپرداز. عاشق قصه‌ها و افسانه‌ها بود و همیشه توی دنیای خیال خودش زندگی می‌کرد. بیشتر از همه چیز، عاشق قصه‌ی «پروانه‌ی سیاهِ آبی‌بال» بود. 🦋

۳. پاپوچ: تپل و آبی‌رنگ، که فقط به فکر غذا بود. هر چیزی رو می‌دید، اول فکر می‌کرد آیا خوشمزه‌ست یا نه. شکمش حکم رئیس رو داشت! 🧀

این سه تا با اینکه کوچولو و ریزریز بودن، اما چه ماجراهایی درست می‌کردن! هر روزشون پر از هیجان و دردسر بود. هیچ روزی نبود که یه بلایی سرشون نیاد

«سه شیطون کوجولو»
«سه شیطون کوجولو»

🌪️ آرامش قبل از طوفان

کوبا که فکر می‌کرد باهوش‌ترین موش جنگله، مدام آزمایش‌های خطرناکی انجام می‌داد. چند بار با آتش‌بازی‌هاش باعث آتش‌سوزی‌های کوچیکی شده بود که حیوانات جنگل از دستش شاکی بودن.

(آتش سوزی جنگل)
(آتش سوزی جنگل)

از اون طرف، سوسون دیوونه‌وار دنبال یه رمان قدیمی می‌گشت که درباره‌ی «پروانه‌ی سیاهِ آبی‌بال» نوشته بود: «اگه بالِ این پروانه رو بدزدی، هر آرزویی به حقیقت می‌پیونده.» اون هفته‌ها و ماه‌ها رو در جستجوی این افسانه گذروند و بارها مرگ رو از چنگ حیوانات درنده فرار کرد.

« جستجو افسانه‌ها»
« جستجو افسانه‌ها»

رئیس شهر موش‌ها که از دست این سه نفر خسته شده بود، اعلام کرد: «مراقب این سه تا باشید! اگه کنترلشون کنید، جایزه می‌گیرید.»

یه هفته گذشت. موش‌ها مثل مجسمه ساکت بودن. نه پاپوچ دنبال غذا می‌دوید، نه کوبا نقشه می‌کشید و نه سوسون دنبال جادو می‌گشت. همه فکر می‌کردن بالاخره آروم شدن…

اما این فقط سکوت قبل از طوفان بود. 🌊

🌙 دروغ بزرگ و فرار شبانه

صبر موش‌ها سر رفت. یه شب، وقتی همه خواب بودن، صدای کوبیدن درِ خونه‌ی کوبا بلند شد.

پاپوچ، نفس‌نفس‌زنان و عرق‌کرده وارد شد: «کوبا! چرا نمی‌ای پیشم؟ امشب می‌خوام پیش تو بخوابم…»

اما پاپوچ دروغ گفته بود. اون شنیده بود که «جادوگر خبیث جنگل» (همون پیرزن بدجنس) قراره امشب مهمونی بده و سبد سبزیجات خوشمزه‌ای برای مهمون‌ها آماده کرده. پاپوچ می‌خواست با دروغ رفتن پیش کوبا، راهی برای رسیدن به اون غذا پیدا کنه.

نیمه‌شب که شد، پاپوچ که از بی‌حوصلگی کلافه شده بود، نقشه‌ی فرار کشید. به دوستاش گفت: «من می‌رم سمت شرق جنگل، کنار آبشار. اونجا غذاهای فراوانی هست.»

کوبا با تعجب پرسید: «آنجا پیش آبشار؟»

پاپوچ با هیجان گفت: «بله! اونقدر زیاد که نمی‌دونی کجا بذاریش.»

سوسون گفت: «فقط دنبال غذای خودت هستی، ما چرا باید بیایم؟»

اما پاپوچ اونقدر اصرار کرد و وعده‌ی تفریح داد که بالاخره کوبا و سوسون رو راضی کرد. «فردا شب می‌ریم یه نگاه بندازیم، ضرری نداره.»

🚪 ورود به دنیای ممنوعه

فردا عصر، هر سه به بهانه‌ی درس خوندن توی کتابخونه رفتن و از در پشتی فرار کردن. وقتی به خونه‌ی پیرزن رسیدن، متوجه شدن مهمونی تموم شده و همه رفتن. خونه ساکت و تاریک بود، اما بوی نون و پنیر و کیک توی هوا پیچیده بود.

ناگهان، نوری زرد و عجیب از پنجره‌ی طبقه‌ی بالا بیرون زد.

سوسون پرسید: «این نور چیه؟»

کوبا با کنجکاوی گفت: «بریم ببینیم!»

اونا از پنجره وارد شدن. پیرزن توی اتاقش خوابیده بود و میز غذا پر از لقمه‌های باقی‌مونده بود. پاپوچ که چشمانش از خوشحالی گرد شده بود، دستش رو دراز کرد تا پنیری برداره، اما سوسون چیزی دید که توجهش رو جلب کرد.

توی اتاق بغلی، با اینکه تاریک بود، نوری آبی‌رنگ از لای درز در می‌تابید.

سوسون گفت: «بچه‌ها، از اون اتاق نور عجیبی میاد.»

کنجکاوی برشون غلبه کرد. در رو باز کردن. روی میز، کتابی درخشان باز بود که از لای صفحاتش، نوری آبی و جادویی بیرون می‌زد.

سوسون یادِ قصه‌ی «پروانه‌ی سیاه» افتاد. با خودش گفت: «افسانه‌ها واقعیت دارن! این نور، بالِ پروانه‌ی جادوییه که توی کتاب زندانی شده. باید نجاتش بدیم!»

📖 بلعیده شدن توسط جادو

سوسون دستش رو دراز کرد تا کتاب رو لمس کنه. همزمان، کوبا و پاپوچ هم جلو اومدن.

پاپوچ با ترس گفت: «نه، خطرناکه!»

اما دیر شده بود. به محض اینکه دست‌هاشون به کتاب رسید، ناگهان هر سه‌تاشون رو بلعید. اتاق با صدای مهیب «بوووم» لرزید.

پیرزن با صدای بلند از خواب پرید. چشمانش مثل دو سیب قرمز می‌درخشید و با خشم فریاد زد: «کی جرأت کرد وارد خونه‌ی من بشه؟»

اما قبل از اینکه بتونه کاری کنه، کتاب جادویی نوری آبی‌رنگ و شدید منتشر کرد. اتاق پر از نور شد و سه موش کوچولو ناپدید شدن! ✨

📌 ادامه دارد

کتابآتش سوزیجنگل
۲
۰
فاطمه امیری
فاطمه امیری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید