
گاهی شب، آنگاه که هیاهوی جهان در خوابِ خود فرو میرود،کنارِ ویرانههای دل مینشینم
و از خویش میپرسم:
این چه آتشیست که در سینهٔ من زبانه میکشد؟
حسد است؟
یا داغِ راهی که ناتمام مانده است؟
و هر بار، از ژرفای جانم ندایی برمیخیزد:
نه...
حسد، آرزوی خاموشیِ چراغِ دیگریست؛
و من هنوز،هر جا نوری میبینم،به حرمتِ روشناییاش
سر تعظیم فرود میآورم.
قصهٔ من،
قصهٔ مردی نیست که از شکوفههای باغِ دیگران آزرده باشد؛
قصهٔ درختیستکه سالها با طوفان جنگیده،اما میوههایش را پیش از رسیدن چیدهاند.
من از ستارههای آسمان شکایتی ندارم؛
من از ابرهایی میگریم
که درست بر فرازِ رؤیاهای من باریدند.
اگر در صدایم خشمی هست،
از حسرتِ نعمتِ دیگری نیست؛
از زخمِ اعتمادیست
که روزی دستِ کسی را گرفت
و در تاریکی رها شد.
من از آنچه دیگران یافتهاند رنج نمیبرم؛
من از آنچه از من ربوده شد، سوگوارم.
سوگوارِ جادههایی که به من وعدهٔ رسیدن دادند
و ناگهان به پرتگاه ختم شدند.
سوگوارِ روزهایی
که صادقانه جنگیدم،
اما داوریِ زمانه
پیش از شنیدنِ دفاعِ من،
حکمِ شکست را نوشته بود.
شاید تنها گناهِ من این باشد
که زبانِ اندوهم را نمیشناسم.
درد،
وقتی راهی برای سخن گفتن نیابد،
گاه به هیبتِ خشم درمیآید،
گاه به چهرهٔ سکوت،
و گاه چنان مینماید
که نامش حسادت است.
اما خدا میداند...
در این دلِ خسته،
هیچ آرزویی برای خاموش شدنِ هیچ چراغی نیست.
من تنها رهگذریام
که در ازدحامِ کاروان،
کولهباری از رؤیا بر دوش داشت
و بازگشت،
در حالی که دستهایش خالی بود.
و این بغضِ کهنه،
نه از دیدنِ رسیدنِ دیگران،
که از نرسیدنِ خویش است...
از نرسیدنِ خویش...
هفده خرداد ۱۴۰۵
؛شقایق آبی