
با لجبازی کودکانه ای گفتم:
_من این کفش پاشنه فلزی رو میخوام مامان! خواهش می کنم.
مامانم با مهربانی لبخند زدو گفت:
_داریم میریم روستا! اونجا که کفش پاشنه دار نمی پوشن! کفش ورزشی بپوشی راحتتری.
ولی منِ هشت ساله این حرفها حالیم نبود. من دوست داشتم پیراهن صورتی آهاردارم رو با کفش صورتی پاشنه فلزی که لاکچری ترین کفشِ ما دخترهای دهه شصتی بود، بپوشم.
از دوروز پیش که بابام گفته بود قراره بریم روستا و یک هفته بمونیم، من و خواهر برادرهام از ذوق و شوق خواب به چشممان نیامده بود.
همه در تکاپو بودند. خواهر برادرهام از من بزرگتر بودند. اونها هم مثل من تابه حال، به روستای پدری که تعریفش رو خیلی شنیده بودیم نرفته بودند.
تصورمون این بود قراره برای ما فرش قرمز پهن کنند و ما مهمان یک ضیافت شاهانه هستیم.
هرچی مامان و بابام می گفتن لباس اسپورت و راحتی بپوشیم، انگار نه انگار!
طی یک شور و مشورت خواهر برادرانه، برای تفریح بیشتر از بابام خواستیم که با ماشین روباز سفر کنیم.
حالا خیال نکنین درخواست ماشین کروک یا سانروف داشتیم ها نه! دهه پنجاهی و شصتی قانع و ساده رو چه به این حرفها😉 زمان بچگی ما از این قرتی بازی ها نبود. ما دوست داشتیم پشت نیسان فرش بندازیم و بشینیم و تا خود روستا تخمه بشکنیم، جوک بگیم و بخندیم و آواز بخونیم.
بالاخره با کلی التماس قرارشد بابام یک نیسان کرایه کنه تا ما به خواسته مون برسیم.
هممون لباس مهمونی هامونو پوشیده بودیم، مثل روز اول عید که همه باذوق لباس نو تن می کنن و میرن عید دیدنی برای ما هم مسافرت به روستا همان حس و حال را داشت! حتی یکی از برادرهام که هیجده سال داشت رفته بود سلمانی و آرایشگر، موهاشو از جلو فرکرده و به حالت هفت تا روی پیشونیش آورده بود و پشتش هم حالت کفتری بود. مدل مویی که اون زمان، معمولا برای دامادها می زدند.
خلاصه یه اوضاعی بود که نگم براتون!
بالاخره با شوقی وصف نشدنی، سوار نیسان آبی مفروش شدیم و نشستیم.
مامان بابام جلو سوار شدند و ما بچه ها هم با ذوق پشت سوار شدیم.
دو خواهر بزرگم همراه دوتا از خواهرزاده هام، همراهمون بودند.
راننده درِ بار بند رو بست و ما مثل گوسفندهای مجلسی😆 شیک و پیک کنار هم نشسته و منتظر راه افتادن ماشین شدیم.
بالاخره ماشین به راه افتاد و ما از خوشحالی هورا کشیدیم.
از لحظه ی راه افتادن ماشین، شروع کردیم به مسخره بازی و جوک گفتن و تنقلات خوردن...
آنقدر بهمون خوش میگذشت که افتادن در دست اندازها و له شدن کمر و پا و اصابت سرمون به میله های کناری باربند رو ندید می گرفتیم وبه روی خودمان نمی آوردیم.
برادرهام می خوندن و ما دست می زدیم.
از بچگی رویاپرداز بودم و همیشه آرزو داشتم پشت نیسان سوار بشم و در حالی که دراز کشیدم، به آسمان خیره بشم و داستان زندگی ابرها و آسمون رو توی ذهنم بسازم.
برادرم بالای اتاق راننده نشسته بود و برای اینکه موهای فر شده اش خراب نشه روسری سر کرده بود و ما از دیدن قیافه اش از خنده ریسه می رفتیم و اون داشت با ناز و عشوه ادای دخترا رو در می آورد.
من که با لجبازی پیراهن صورتیمو تن کرده بودم، مواظب بودم لباسم خراب نشه و به روستا که رسیدیم همینقدر شیک و آراسته باشم، ولی درست نرسیده به روستا، بچه ی شیرخوار خواهرم روی دامن چین دار پیراهنم بالا آورد. جیغ و دادم همه ی جاده رو پر کرده بود جوری که راننده ماشین رو کنار جاده نگه داشت و مامانم لباسمو تمیز کرد و پایینشو شست و دوباره، خیس خیس تنم کردم تا استایلم بهم نخوره😬
ماشین به روستا که پیچید منتظر دیدن یک فضای خارق العاده و عجیب بودم، ولی کنار خانه ی کاه گلی ساده ای نگه داشت.
از ذوق کشف ناشناخته ها قبل از همه از ماشین پایین پریدم.
نگاهی به دامن پیراهنم انداختم تا ببینم خشک شده یا نه؟ تا حدودی خشک شده بود ولی لکه ی آب روی لباسم سایه انداخته بود.
بدون اینکه منتظر بقیه باشم با هیجان به طرف خانه پا تند کردم که بادیدن سگی که به طرفم می دوید قلبم از ترس ایستاد.
از ترس جیغ بنفشی کشیدم و عقبگرد کردم و با همه ی توانم دویدم.
ترس باعث شده بود پاهام بلرزن و نتونم خوب بدوم و بدتر از همه کفش پاشنه فلزیم بود که فرصت دویدن رو ازم گرفته بود.
فاصله ی بیست سی متری خودم و ماشین برام به اندازه ی یک عمر گذشت.
صدای نفس نفس زدن سگ رو پشت سرم می شنیدم و حس می کردم اینجا برای من آخر خطه...
نرسیده به ماشین پام به سنگی گرفت و نقش زمین شدم.
ضربان قلبم رو احساس نمی کردم. جوری از ترس قالب تهی کرده بودم که همه جا را در هاله ای از مه می دیدم.
فقط به خودم و اون سگ که قراربود منو بخوره فکر می کردم.
سگه که بالای سرم رسید، چشمهام سیاهی رفت و مثل کسی که قبل از مردن، خاطراتش رو مرور می کنه، خاطرات آمدنم به این روستای خوش آب و هوای پدری مثل فیلم از جلوی چشمهای از حدقه در آمده ام مرور شد.
نگاه سگه هنوز روی چشمهام بود که حس کردم کسی بلندم کرد و روی هوا چرخ خوردم و سرم روی شانه ی بابام نشست.
چشم که باز کردم هنوز پشت نیسان بودم و سرم روی پای مامانم بود و با نگرانی نگاهم می کرد و همگی دورم رو گرفته بودند.
دقایقی بعد، وقتی نیسان آبی داشت در امتداد خاکی روستا ناپدید میشد، نگاهم به لباسهاهامون کشیده شد.
روی موهای برادرم خاک نشسته بود و مانتوی مشکی خواهرم که تاکید داشت مشکیش باید مات و ملیله هاش سربی و اصل و براق باشه، پر از خاک بودو به سفیدی می زد. لباس صورتیم که در اثر افتادنم قلوه کن و گلی شده بود و پاشنه ی کفش صورتیم که به خاطر دویدن در جاده ی خاکی شکسته بود، همه خنده دار و مسخره به نظر می رسیدند.
از ان روزها سی سال بیشتر میگذره و هر وقت اسم روستای پدری وسط میاد، ما ساعتها با هیجان از نیسان آبی و غلتیدن روی هم و ریسه رفتن هامون تعریف می کنیم و می خندیم....
یادباد آن روزگاران یاد باد.....