من دیگر چیزی نمینویسم که معنا داشته باشد ، مینویسم که نوشته باشم. چی؟ هرچیزی .. متنهای طولانی و بدون انسجام و دری وری و فُکاهی و زرد و بیبند و بار و سخیف و مبتذل..
از همه بیشتر مبتذل نوشتن را دوست دارم جوری که خودم هم بعد از تمام شدنش برنگردم برای تصحیح و ویرایش و بازخوانی و اصلاح..
نه که نخواهم، نتوانم. از تحملم خارج باشد کلماتی را ببینم که از بلند خواندنشان خجالت بکشم و فکر کنم چطور خودم را مضحکهی خاص و عام کردم با این رسوایی هایی که پشت سرهم ردیف کردهام
هزاران هزار نوشتهی بی محتوا هر روز نوشته میشود، مال من هم یکی از همانها. چه کسی گفته همهی این میلیارد میلیارد آدمی که روی این توپ گنده زندگی میکنن باید حرف حساب بزنند و پر نغز و سنگین و تکان دهنده و تاثیرگذار..
من میخواهم آن یک نفرِ درون تُهی و سطحی و معمولی رو به افول باشم، همان که فقط کلمه پشت کلمه ردیف میکند و خودش هم نمیداند چرا ساکت نمیشوند و پشت سر هم خزعبلاتی تف میدهد و سر و صدای جهان را بیشتر و بیشتر میکند
میخواهم پَست باشم و بی مایه و احمق و خام
که اگر اندک درک و فهم و شعوری داشته باشم چیزی ندارد جز
زجر و
رنج و
درد و
سوز
۲ بهمن ۱۴۰۴