فِ_اَلف·۲۲ روز پیشقضای حاجتبه اشتباه فاحشی که کردم فکر میکنم و همزمان که از سرم دود بلند میشه قلبم از شدت ناامیدی دوتا یکی تالاپ تلوپ میکنه یعنی زیادی اروم شده، یعنی…
فِ_اَلف·۲۴ روز پیشتُفمن دیگر چیزی نمینویسم که معنا داشته باشد ، مینویسم که نوشته باشم. چی؟ هرچیزی .. متنهای طولانی و بدون انسجام و دری وری و فُکاهی و زرد و بی…
فِ_اَلف·۲۴ روز پیشخزعبلاتشما کجایی هستین؟کجاست که بعد یه ماه اموزش، اونم اینطور فشرده و با فاصله، شروع به کسب درامد میکنه؟ همهی ما سرجمع اگه ۱۵ تا کار درست کرده با…
فِ_اَلف·۲ ماه پیشعنوان ندارداگر بنا باشد ۳۰ سال دیگر عمر کنم، حالا نصف آن را گذراندهامو هیچ نقطهی درخشانی نمیبینم. هر چیزی که با آن بتوانم خودم را راضی کنم که حالا خ…
فِ_اَلف·۱ سال پیشسقوط"سقوط" رو تموم کردم.کامو برای من یک نویسنده خاصِ. خیلی جاها نمیفهممش اما همچنان دوستش دارم. این ها فقط احساسات من هنگامِ "سقوط" است.اوایل ک…
فِ_اَلف·۱ سال پیشخاموشیدروغه اگر بگم هنوز هم چیزی توی قفسه سینه ام میجوشه.دیگه مثل قبل تر ها نیست؛خاموشم.یک خاموشی سنگین اما.انگار برای نوشتن پیر شدمقبل تر احساسا…
فِ_اَلف·۵ سال پیشاتوبوس. سرم درد میکرد و دلم بهم پیچ میخوردحالت تهوعم با هر #ترمز بیشتر میشد"پلاستیک دارم؟"کیفم را زیر و رو کردمفقط #پلاستیک ساندویچ املتم بود که…
فِ_اَلف·۵ سال پیشمورچه. #روز_شصتم داد زد به خدا چشام نمیبینهبعد همونجا نشست روی زمین،#چهارزانو، چشماشو با دستاش پوشوند و زد زیر گریه. باد زد پنجره محکم خورد بهم…
فِ_اَلف·۵ سال پیشگنجشک. اوایل خوشم نمی آمد ریختش را ببینم البته با ریخت پدرش هم مشکل داشتم اما وقتی مامان گفت اگر ریختشان را تحمل نکنم باید برگردم پیش بابا و…
فِ_اَلف·۵ سال پیشبندانگشتیدستگیره در را فشار دادچیزی با صدای جیرینگ محکم افتاد روی پاهایشپایین را نگاه کرد و دسته کلید پنج تایی را دید، همان کلیدهایی که یک ماه است گ…