اگر بنا باشد ۳۰ سال دیگر عمر کنم، حالا نصف آن را گذراندهام
و هیچ نقطهی درخشانی نمیبینم. هر چیزی که با آن بتوانم خودم را راضی کنم که حالا خیلی هم به دریوزگی و مفلسی و بیهیچی نرسیدهام.
اگر هیچوقت نتوانستهام خودم را شرح و بسط دهم و از کمالات و افتخاراتِ هرچند ناچیزم بتی بسازم بزرگ و آن را در چشم این و آن کنم؛ همهاش برمیگردد به این سایهی عظیم خود کم بینیای که روی سرم سایه انداخته. نمیتوانم از این تاریکیای که بیش از پیش هیچ بودنم را بزرگ و بزرگ تر میکند فرار کنم.
و حالا در میانهی این زندگی نامعلوم و پر از ابهامِ چگونگی و چرایی و فلان و فلان فکر میکنم در یک نقطهی فرورفته ای به گِل نشستهام و قرار نیست ازین گودال بیرون بیایم.
خیلی پیش تر از این ها باید میفهمیدم که ادم چطور باید با ناکامی و نشدن کنار بیاید. باید یاد میگرفتم که همهی آدم ها قرار نیست ادم مهمی بشوند و از قضا یکی از انهایی که قرار بود هیچی نشود، خود من بودم. باید یاد میگرفتم که چطور میشود معمولی باشی و بی هیچ دستاورد و در مواردی هم یک بازندهی تمام و کمال