به نام خدا
عزرائیل نزدیک شده. توی دو روز خبر مرگ ۵ نفر رو شنیدم. بابای همکارم. مادربزرگ دوستم و... . هیچ کدوم خیلی نزدیک نبودن. خاطرهای از هیچ کدوم ندارم فقط یک بار بابای همکارم بهم گفتش دزد! چون ساعتای پسرش رو که بهم داده بود برم باطری بندازم دیر تحویل داده بودم. خدا رحمتش کنه.
اون همکار پیرمرده که شغل اصلیش ریدن تو اعصابمه رو یادتونه؟ اونم اومده بود مراسم ختم بابای این همکار ما. شاید فکر کنید مثل بچه آدم اومد ی تسلیتی گفت و خرمایی انداخت بالا و رفت. که باید بگم سخت در اشتباه هستید. وقتی اومد تو نفرفت و وایساد اول صفی که فامیلای متوفی وای میستن و به هرکی میاومد دست میداد و عرض تسلیت بقیه رو قبول میکرد. یعنی صف این شکی بود که اول از همه این یارو وایساده بود، بعدش پسر بزرگ متوفی و بعدش براذر متوفی. تازه اون وسط منو دیده و به پسر متوفی میگه این سیگار میکشه، شما بهش بگو نکشه!
چی بگم اخه:)
امروز هوا خیلی دم داشت. از اون هواها بود که حوصله آدم رو بیشتر سر میبره.
تو بهم گفت شبیه ۵۰ سالههایی. دلم گرفت. راست میگه خب. مخصوصا این چند روز که حالم اصلا خوب نبود. گاهی فکر میکنم تو بیشتر از همه میشناسدم و بیشتر از هرجایی کنارش اعتماد به نفس ندارم.
امروز یکم بدو بدو کردم و نفسم تنگ شد. سیگار رو باید کم کنم اگر بخوام به زندگی برسم. هر موقع خواستم یکم به زندگی رمگ و لعاب بدم اتفاقی رخ داد و من به همه موضوعها گفتم که چی بشه؟ و دوباره ۵۰ ساله شدم.
تو از فعالیت بدنی خوشش نمیاد و من هم خیلی آدم خوش صحبتی نیستم. باید فعالیتی بین این دوتا پیدا کنیم. کاش کوه رفتن رو دوست داشت. این طوری هم راه میرفتیم هم حرف میزدیم. خودمونیم خیلی بهم برخورد که گفت ۵۰ ساله. باید ی طوری گولش بزنم و ببرمش کلک چال.
فردا شنبس و هرکاری لازمه از جایی شروع بشه. فردا رو دریابید. البته اگه این متن رو ویرگول برنداره ۲ روز دیگه انتشار بده.
خلاصه که این هفته رو دایورت کنیم به بیضههای محترم و یکم برای حال خوب تلاش کنیم و هرکی هم هرچی گفت بازم به بیضههای محترم. نام این هفته: شل کن، حال کن.