به نام خدا
چند روز پیش داشتم متنی مینوشتم درباره این که دوست دارم در چه محیط و شرایطی زندگی کنم.
متن این بود:
به جایی از کتاب آنا کارنینا رسیدهام که لوین و استپان آرکادیچ رفتهاند شکار. فصل بهار است و بوی نم و خزه بر روی تنه درختان از کتاب بلند شده است. کنستانتین لوین زندگی شهری را پس زده و در ده زندگی اربابی خود را دارد. مشغول کشاورزی است و تلاش دارد دانش خود را بر زراعت افزایش بدهد.
همیشه دلم میخواست یک تفنگ دو لول میداشتم. حتی گاهی به جای خالیاش روی دیوار خانه نگاه میاندازم. بابا قدیمها یک تفنگ یک لول داشت که روس بود و خیلی دوستش داشتم. درست یادم نیست برای چه پول لازم داشتیم که فروختش. حیف!
در تهران زندگی شبیه به روهایم نیست. زندگیام را دوست دارم ولی آن بخشی از زندگی را که مربوط به تهران است خیر. البته خوش چس هم هستم و زندگی معمولی روستایی را دوست ندارم. مورد پسندم است که در یک خانه ییلاقی بزرگ با پرنجرهها و تراسی آفتابگیر و استبل و گلهای گاو و گوسفند داشته باشم. مقداری هم زمین زراعی داشته باشم که نبات را به صبر رشد بدهم و از روشهای صنعتی آمپولی استفاده نکنم. البته همه اینا بدون داشتن یک تفنگ دولول به هیچ نمیارزد.
خلاصه آن روز حوصله کامل کردن متن را نداشتم و نیمهکاره رهایش کردم تا در خانه کاملش کنم. اما آن روز "تو" مهمانی داشت در خانه. برای همین هم به خانه مادربزرگ رفتم. خانه مادر بزرگ هنوز توسط بساز و بفروشها بلعیده نشده. هنوز بوی خاطرات را میدهد. هنوز میتوان با خط به خط خاطرات کودکی را روی دیوارهایش خواند. مثلاً وقتی بیرون آمدگی ستون را در راهرو میبینم یادم میآید روزی که مسابقه داشتم که کی میتواند از روی پله بیشتری پایین بپرد، عرفان بعد از پریدن کمی مایل شد و با دماغ رفت در این ستون و از شدت ضربه خون دماغش شتک زد به یخچال. یا آن جایی که تخت پدربزرگ بود. آقا صدایش میکریدم. مرد شریفی بود. سکته مغزی کرد و فلج شد. مدتی ماند و ذره ذره روی تخت آب شد. گاهی دلم میخواهد دوباره ببینمش.
داشتم میگفتم. خانه مادربزرگ را خط به خط خواندم و دیدم حتی یک لحظه یاد آقا را به کل دم و تشکیلات لوین در کتاب آناکارنینا نمیدهم. شاید این ایراد وارد باشد که دارم خاطره را با مکان مقایسه میکنم که همین که است. مرسی اه
در حال خانه تکانی هستیم. به خاطر جنگ و معلوم نبودن شرایط در عید دست به خانه نزدیم. آدم درگیر بهتر کردن خانه باشد برایم لذتبخش است. احساس میکنم آنجاهایی را که مرتب و تمیز کردم تا الان زندگی بیشتر جریان دارد.
امروز میخواهم برنامه هفته را بنویسم. جمعه یادم رفته بود.
در آخر هم خدا همه پدربزرگا رو بیامرزه و ترتمیز بذاردشون توی بهشت.
سه روز است که نمیتوانم این متن را در ویرگول قرار بدهم. دائم اشکال وارد میکند که الان که وقت انتشار پست نیست. برو بعدا بیا.
جایی بیدردسر برای نوشتن میشناسید؟