
کلاس هفتم که بودم دبیرمون درمورد یک طرحی به نام داناب صحبت میکرد؛ طرح داناب این طوری بود که تو باید در مورد کمبود آب یک چیزی ارائه میدادی و خب معلممون گفت: همه باید این کار را انجام بدن تا نمرهی کلاسیشون را بگیرن.
من ادمی نبودم که تو جشوارهها و المپیادها و طرحها و... مدرسه شرکت کنم اما اون طرح اجباری بود و منم مجبور بودم یک چیزی ارائه بدم.
حوصله ریزه کاری و فکر کردن و اینا را نداشتم خیلی سریع یک ورق آچار برداشتم؛ یک متن در مورد کمبود آب با گوشی بابام از توی اینترنت پیدا کردم و روی ورق آچار نوشتم؛ تمام
یکم که نگاهش کردم دیدم خیلی سادست قبلا دیده بودم دخترِ دوستِ بابام از کتابهای سالهای پیشش برای تزئین استفاده میکنه منم کتاب کلاس ششم را آوردم و یک قسمتی ازش را قیچی کردم روی ورق آچار چسبوندم و تحویل معلممون دادم.
گذشت و گذشت و گذشت
کلاس هشتم که بودم منو به دفتر فرا خواندن و بهم گفتن مقام استانی آوردم؛ بهشون گفتم: من تو چیزی شرکت نکردم حتما اشتباه میکنید بعدم اضافه کردم من یک دختر عمو دارم اسم و فامیلش دقیقا مثل منه حتما اون را میگید. گفتند: تو توی مدرسه مایی نه دختر عموت! و کلی برای مقامم بهم تبریک گفتن☺️
نمیدونستم قضیه چیه هیچکی هم نمیدونست تو چی مقام آوردم. تا بالاخره معلم بهداشتمون گفت: یکسری نقاشی داشتیم برای طرح داناب فرستادم و تو مقام اوردی؛ آفرین بهت و بعدا یک الیزابت برای تشویقم بهم داد.
خیلی داستان عجیبی بود چون چیزی که من درست کردم چیز خاصی نبود اما مقام آورده بود و فهمیدم گاهی وقت ها خیلی از اتفاقاتی که توی زندگیمون میافته ممکنه تصادفی و مبتنی به شانس باشه.
اگر دبیرمون برای طرح داناب مجبورمون نکرده بود؛ اگر معلم بهداشتمون طرح منو نمیفرستاد؛ اگر من کاردستی دختر دوست بابام را نمیدیدم و هزار اگر دیگه که باعث میشد من هیچ وقت طعم مقام استانی را نچشم...