درست مثل زندگی، در عالم ادبیات و سینما نیز گاهْ شخصیت، ایده یا اثری درخشان در دست نویسنده، کارگردان (یا اساساً هنرمند) تباه میشود. شخصیتْ چنان نجیب و شیداست که زندگی و وُسعِ وجودیِ هنرمند را آن مایه نیست که بداند با او چه کند. به همین خاطر او را به سخیفترین شکل ممکن رام میکند، به غیرمنصفانهترین شکل آلوده میسازد یا محترمانه و همراه با احترامات فائقه میکُشد؛ مثل شخصیت «طاهره» در فیلم «به همین سادگی». اگر امکان داشت که چیزی به نام دادگاه هنری تشکیل شود، بیشک میکوشیدم برای چنین جنایتکاری، اشدّ مجازات مقرّر گردد، زیرا او قاتل زیباترین خیزهای انسانی است.
گاهی ایدهْ آن چنان تکاندهنده است که کارگردان، خود دچار تب و سرگیجه میشود، مثل خوابگردها به در و دیوار میخورد و نهایتاً برای زیارت کعبهْ راهیِ ترکستان میشود؛ مثل فیلم «حیوانات شبگرد» که یادآورِ این شعر تاگور است که:
«صدایی در میان ویرانههای سالیان، آشیان دارد.
شبهنگام در گوشم میخواند:
دوستت داشتم،
دوستت داشتم»
و با این همه، کارگردان، در موضوعی چنین شگفتانگیز، چنان سردرگم و گیج است، که سر از وادیِ فیلمهای وسترن درمیآورد.
نمیدانم چنین فیلمهایی ارزش دیدن دارند یا نه. اما میدانم که گاه باید در دفاع از یک شخصیت یا بهنفعِ تپشِ حاضر در دلِ یک اثر هنری، روبهروی آفرینندهاش ایستاد و چه بسا خود او را به قیام علیه خویشتن کنونیاش و نجات خویشتنِ تَپندهاش واداشت. رابطهی من با بسیاری از نویسندگان، نقاشان، کارگردانها و حتی موسیقیدانها این گونه است.

